واحه

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بهم گف: ببین من هر دری رو  زدم بعد یادم افتاد که دم در یه خونه نرفتم. من با همین "بی سر و سامان تو ام یا حسین "حاجتمو گرفتم. حسین سر و سامونم داد.

نگاش کردم چشاش اصلا دروغ نمیگفت. 

میدونم حسین از خونواده ایه که مسکین و یتیم و اسیر رو از دم در نروندن و غذای هر سه روزشون رو بخشیدن.

گفتم تو از  کدوما  بودی ؟

گفت:هر سه...باور کن هر سه...


 

  • فاطمه.صاد

من بی در و پیکر ترین دنیای خواب هارا دارم.میتوانم بگویم هر کس که بخواهد سرش می اندازد و داخل میشود.خواب کسانی را می بینم که تابه حال با هم حتی هم کلام هم نشده ایم.یکی از بچه های دانشگاه،فامیل دور مادری و اخیرا همسایه ی دیوار به دیوارمان.

البته دایره ی خواب هایم به اشخاص عجیب و غریب ختم نمیشود جاهایی را میبینم که اصلا وجود خارجی ندارد و باز این قابل تحمل تر از آن خواب تکرار شونده ای است  که مکان اتفاق افتادنش یکی از ساختمان های در حال ساخت در چهارراه پایین تر از خانه مان بود.

اصلا بهتر است آدم خواب نبیند اگر قرار است همینطور آدم های چرت و پرت مغزش را خسته کنند.


  • فاطمه.صاد

آهای خزون داغ باغ بی بهاری

شبیه چهره ام شدم،کجایِ کاری؟

طنین موج و ساحلم،خبر نداری...

  • فاطمه.صاد

دیروز  اولین شیشه ی توی بالکن شکست.

پاییز باید یهو بیاد.محکم بیاد.با اون  جذبه همیشگی اش.ملموس مثل اون شعر:خیزید و خز آرید که هنگام خزان است..

خیابون تا پنج سانت پر برگ رنگی باشه.بارون بزنه به شیشه.نقل بباره سر عابرا.باد بیاد چترارو تکون بده انقدر محکم که مجبور شی چشاتو ببندی تا شن توشون نره.

ازین پاییز با ابهت ها با کلاسا که با پالتوی خز و پوتین چرم میان.پاییز اومده مهر اومده اما من مهری نمیبینم.


دیوونم ولی من عاشق بادم.حتی بیشتر از بارون و یا صبح های تعطیل زمستونی به خاطر بارش برف .

  • فاطمه.صاد

صبح که جانم به لب رسیده و حالم خراب تر از خراب بود و باز همان استرس همیشگی ام را داشتم تصمیم گرفتم حالا که دیگر همه چیز از دست من خارج است اولین چیزی که شنیدم و اولینی که کسی به من گفت همان شود.

دل توی دلم نبود.تو که بیشتر میفهمی.باید سکوت میکردم و در هیچ کلامی پیش قدم هم نمیشدم.رفتم.زیاد هم نرفتم.زود جواب داد خواسته ام از تو.پیر مردی پشت سرم داد زد نمیییییی روییییی؟


همین بود اصلا قصه همین بود.میخواستی که بروم؟یا ماندنم به جا نبود. تو که راز دل هارا میدانی، میدانستی مرددم ...هنوز نفهمیده ام که حکم به رفتن میکنی یا این لحنت درخواست برای ماندن است...چقدر از کلمات دور افتاده ام و حتی معنی شان را نمیفهمم.


چه در دل ِ من
چه در سر ِ تو
من از تو رسیدم به باور ِ تو
تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو
به خاطر تو
به گریه نشستم
بگو چه کنم …


به وقت اشک توی اتوبوس ولی پست نیمه شبی... 

  • فاطمه.صاد
رادیو دانشجویی شدم
:)
به عنوان نویسنده یکی از دوستان منو بهشون معرفی کرد و باهم صحبت کردیم..برای من نشونه های خوبین.خدا کنه قلمم فقط قربه الی الله بنویسه:)



پ.ن:میدونستین دیگه وقتی نظر خصوصیه نمیشه تاییدش کرد ؟!...
  • فاطمه.صاد

یک صبح دعا کردم که خدا یک چیز را از من بگیرد.گرفت. رفتنش را احساس کردم مثل یک روح.مثل یک لایه پیاز که انگار کنده اند.دارم shallow میشوم.یعنی سطح.دارم از عمق می آیم روی آب.اکسیژن دیگر به آب شش هایم نمیرسد. Shallow,یک فحش است.بله اگر دوستتان آرزویش توی کافی شاپ و مد و ماده و شکم و زیر شکمش خلاصه میشود میتوانید به او بگویید.اما روزمرگی هم آدم را شلو میکند.روزمرگی را ساخته اند که عادت کنیم.که چیزهای بزرگ تر را فراموش کنیم.من هنوز خیلی از کار هایی را هرروز موظف به تکرارش هستم درک نمیکنم.

شاید من هم دارم شلو می شوم اما من آن طرف بامم.بیشتر موسیقی ها به  شدت آزارم میدهند،به شدت غمگینم میکند دوست دارم توی غار شخصی ام بمانم و دانشگاه را برای مدت کوتاهی تعطیل کنم با آدم های دروغ گوی زندگی ام قطع رابطه کنم و خودم را به زندگی برسانم...

خیلی عقب مانده ام..خیلی عقب مانده ام.پاهایم نا ندارند.

  • فاطمه.صاد

باقی کلمات تیتر ها شده اند نذر که در آینده ادا میشوند...

  • فاطمه.صاد
یک جور زلزله درونی.در همین حد. در همین حد که شاید ویران شوم.از درون متلاشی شوم.باید بودی بی مرام باید بودی و تکه های جدای تنم را به هم میدوختی.چهل تکه ی زیبایی میشدم قول میدادم.باید بودی و این زخم را بخیه میزدی باور کن همه که مهربان نیستند کسانی هستند که نمک میپاشند.آنقدر نیستی که احساس کنم که نبودنت تنها چیزی است که به من میرسد آدم باید چیزی داشته باشد که با بقیه فرق کند یک چیز که  خدا او را با همان بشناسد. یک چیز عمیق متفاوت.من ندارم لابد به گمانم از همان ملکوت توسی ام.توی خیابان که راه میروم یک توسی بین هزارتا توسی دیگر به چشم نمیخورد.زیاده معمولی ام.اما باور کن هنوز دارم احساس میکنم حجم نبودن را.سنگینی روی دوشم را.خارتوی چشمم را.بغض گلویم را.نیستی و دارم از درون متلاشی میشوم کلمات ساقطم میکند.. من را نمیفهمند.
  • فاطمه.صاد

دارم به بیست و دو سال پیش فکر میکنم.توی همین روزهای سرد دارد  گرم ترین اتفاق خانه ی ما می افتد...دو ماه زودتر.کسی هست که برای دیدن این دنیا خیلی عجله داردمگر اینجا چه خبر است...؟با انگشتانی به باریکی چوب کبریت ،بدنی به  سبکی پر قو ولی چشمانی روشن... میخواهد نور را ببیند و چشمانش روشن تر شود..احتمالا بابا بزرگ توی گوشش اذان خواهد گفت و اسمش را صدا خواهد زد .اما خدا ...چه چیزی باعث شد که این کودک به دنیا بیاید هرچند قبل از به دنیا آمدنش خیلی ها با او نا مهربان بوده اند..

بیست و دو سال قبل اگر باشد...نزدیک است خیلی نزدیک که من کم کم متولد شوم:)


*که تو در دلم نشستی..

  • فاطمه.صاد