شهادت اما زندگی

زن عمو مریم کنار مزار نشسته بوده و داشته دعا میخوانده...همان موقع دعا دیده است که چند تا دختر که از ظاهرشان پیدا بود مذهبی اند می آیند.. می آیند نزدیک تر.

+شما با این شهید چه نسبتی دارین؟

_من همسر برادرشون هستم.


زنعمو این را میگوید. دختر ها شروع به صحبت با او کرده اند. قصه، داستان دوستشان است.دوستی که خواب همان شهید را دیده است و اتفاقاتی برایش افتاده است.دوستشان بیماری سختی داشته .ام اس...دختر ها همیشه به مزار می آمده اند و دوستشان را هم همراه خود می آورده اند اما به دلیل بیماری اش  زیاد همراهشان نبوده است.تا این که یک شب..




+همه ی کلمات اینجا را از زبان زن عمو شنیده ام.یعنی تنها یک واسطه میان او و دختر اصلی  داستان وجود دارد.

+اینکه زن عمو وقتی دختر ها را دیده چه فکر کرده،دختر ها موقع آمدن پیشش چه حسی داشتند و..غیره را نمیدانم چون از بیرون دارم به این قصه نگاه میکنم و آن موقع همراهشان نبوده ام...


ادامه دارد..

فاطمه.صاد

از دست احتمال خودم گریه میکنم

تو را توی یک شی شکستم. انگار که تناسخ حقیقتی  باشد.شکستم...شکستم..شکستم.
خشم از درون میپوساند.از درون پوک میشوم ویک هو انگار که تلنگری ،لگدی به یک پایه ام بزنند...فرو میریزم.
بی تو ساختمانی شده ام رو ی یک پایه... دوام نمی آورم.شکسته هایم را جمع میکنم. لای کاغذ ها، دستمال کاغذی اشک ها..کاغذ پوستی اتود ها..نباید کسی غم ها ی ما را ببیند.خوشحالی مثل رعد است محکم و پر صدا می آید وقتی می آید همه را خبر میکند.غم مثل باران است شب بی صدا می بارد و صبح کوچه را خیس باران میبینی.
سیل غم دنیارا برداشت. دور از چشم بقیه وجعلنا خواندم..به من خلفهم سدا که رسیدم کیسه زباله ی غم هایم را انداخته بودند به سطل زباله...
به عطر خوش  بعد باران می ماند.. خدا را شکر که خرده شیشه های غمی که  جگر مرا خون کرده ،،، پای کسی را زخم نکرده است...
فاطمه.صاد

این منم

خشم

عجز 

تنهایی 

فاطمه.صاد

حسین سر و سامونش داد.

بهم گف: ببین من هر دری رو  زدم بعد یادم افتاد که دم در یه خونه نرفتم. من با همین "بی سر و سامان تو ام یا حسین "حاجتمو گرفتم. حسین سر و سامونم داد.

نگاش کردم چشاش اصلا دروغ نمیگفت. 

میدونم حسین از خونواده ایه که مسکین و یتیم و اسیر رو از دم در نروندن و غذای هر سه روزشون رو بخشیدن.

گفتم تو از  کدوما  بودی ؟

گفت:هر سه...باور کن هر سه...


 

۳ نظر
فاطمه.صاد

لا تاخذه سنه و لانوم

من بی در و پیکر ترین دنیای خواب هارا دارم.میتوانم بگویم هر کس که بخواهد سرش می اندازد و داخل میشود.خواب کسانی را می بینم که تابه حال با هم حتی هم کلام هم نشده ایم.یکی از بچه های دانشگاه،فامیل دور مادری و اخیرا همسایه ی دیوار به دیوارمان.

البته دایره ی خواب هایم به اشخاص عجیب و غریب ختم نمیشود جاهایی را میبینم که اصلا وجود خارجی ندارد و باز این قابل تحمل تر از آن خواب تکرار شونده ای است  که مکان اتفاق افتادنش یکی از ساختمان های در حال ساخت در چهارراه پایین تر از خانه مان بود.

اصلا بهتر است آدم خواب نبیند اگر قرار است همینطور آدم های چرت و پرت مغزش را خسته کنند.


۱ نظر
فاطمه.صاد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر.... ندارد؟

آهای خزون داغ باغ بی بهاری

شبیه چهره ام شدم،کجایِ کاری؟

طنین موج و ساحلم،خبر نداری...

فاطمه.صاد

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

دیروز  اولین شیشه ی توی بالکن شکست.

پاییز باید یهو بیاد.محکم بیاد.با اون  جذبه همیشگی اش.ملموس مثل اون شعر:خیزید و خز آرید که هنگام خزان است..

خیابون تا پنج سانت پر برگ رنگی باشه.بارون بزنه به شیشه.نقل بباره سر عابرا.باد بیاد چترارو تکون بده انقدر محکم که مجبور شی چشاتو ببندی تا شن توشون نره.

ازین پاییز با ابهت ها با کلاسا که با پالتوی خز و پوتین چرم میان.پاییز اومده مهر اومده اما من مهری نمیبینم.


دیوونم ولی من عاشق بادم.حتی بیشتر از بارون و یا صبح های تعطیل زمستونی به خاطر بارش برف .

۱ نظر
فاطمه.صاد

بگو چه کنم؟؟؟

صبح که جانم به لب رسیده و حالم خراب تر از خراب بود و باز همان استرس همیشگی ام را داشتم تصمیم گرفتم حالا که دیگر همه چیز از دست من خارج است اولین چیزی که شنیدم و اولینی که کسی به من گفت همان شود.

دل توی دلم نبود.تو که بیشتر میفهمی.باید سکوت میکردم و در هیچ کلامی پیش قدم هم نمیشدم.رفتم.زیاد هم نرفتم.زود جواب داد خواسته ام از تو.پیر مردی پشت سرم داد زد نمیییییی روییییی؟


همین بود اصلا قصه همین بود.میخواستی که بروم؟یا ماندنم به جا نبود. تو که راز دل هارا میدانی، میدانستی مرددم ...هنوز نفهمیده ام که حکم به رفتن میکنی یا این لحنت درخواست برای ماندن است...چقدر از کلمات دور افتاده ام و حتی معنی شان را نمیفهمم.


چه در دل ِ من
چه در سر ِ تو
من از تو رسیدم به باور ِ تو
تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو
به خاطر تو
به گریه نشستم
بگو چه کنم …


به وقت اشک توی اتوبوس ولی پست نیمه شبی... 

۱ نظر
فاطمه.صاد

صبا بیار نسیمی ز کوی دلدارم.....😔

یک صبح دعا کردم که خدا یک چیز را از من بگیرد.گرفت. رفتنش را احساس کردم مثل یک روح.مثل یک لایه پیاز که انگار کنده اند.دارم shallow میشوم.یعنی سطح.دارم از عمق می آیم روی آب.اکسیژن دیگر به آب شش هایم نمیرسد. Shallow,یک فحش است.بله اگر دوستتان آرزویش توی کافی شاپ و مد و ماده و شکم و زیر شکمش خلاصه میشود میتوانید به او بگویید.اما روزمرگی هم آدم را شلو میکند.روزمرگی را ساخته اند که عادت کنیم.که چیزهای بزرگ تر را فراموش کنیم.من هنوز خیلی از کار هایی را هرروز موظف به تکرارش هستم درک نمیکنم.

شاید من هم دارم شلو می شوم اما من آن طرف بامم.بیشتر موسیقی ها به  شدت آزارم میدهند،به شدت غمگینم میکند دوست دارم توی غار شخصی ام بمانم و دانشگاه را برای مدت کوتاهی تعطیل کنم با آدم های دروغ گوی زندگی ام قطع رابطه کنم و خودم را به زندگی برسانم...

خیلی عقب مانده ام..خیلی عقب مانده ام.پاهایم نا ندارند.

۲ نظر
فاطمه.صاد

اگر برا ی شما هم سوال است که چرا تیتر ها مثل قبل نیستند

باقی کلمات تیتر ها شده اند نذر که در آینده ادا میشوند...

۰ نظر
فاطمه.صاد