واحه

در
میانه ی
ریگستان...

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است


در قبایل عرب همواره جنگ بود،اما مکه "زمین حرام" بود و چهار ماه رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم،

"زمان حرام"، یعنی که درآن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند، تا وارد ماه حرام می شدند،

جنگ را موقتا تعطیل می کردند، اما برای آنکه اعلام کنند که "در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه

 حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت"، سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله،

پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند که"جنگ پایان نیافته است"

آنها که به کربلا می روند، می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ، آرامش مرگ سایه

افکنده است.

اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است.






بگذار این سال های حرام بگذرد

  • فاطمه.صاد

+گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟


نصفه شب است که متن  را مینویسم و پست نکرده خوابم میبرد.خواب میبینم که میگویند:به خاطر این پست که ارسال نکردی  میبخشیم بقیه ی پست ها حدیث نفس بوده اند —اصلا همین پستی که همین الان هم میخوانید حدیث نفس است_خواب مال چند هفته ی پیش است برعکس همه ی خواب هایی که وقتی بیدار میشویم و اصلا یادمان نمی مانَد این یکی تو ی ذهنم حک شده است. 


 شاید خدا مارا به خاطر کارهایی که نکرده ایم بیشتر ببخشد تا کار هایی که کرده ایم.به خاطر نماز ریایی که نخواندیم به خاطر ندادن احسانی که تنها شوآف بوده است،نخواندن کتابی که آیه های شیطان بوده است،نزدن حرفی که ناحق بوده است،نکردن نگاهی که از روی هوس بوده است،نرفتن راهی که کج بوده است،،،


شاید همین کار های نکرده مارا عزیز تر کنند وفرصت به کارهای کرده مان نرسد...

+

این سر آشفته واین قلب ناخرسند چیست؟

  • فاطمه.صاد

هندزفری ام را میگذارم گوش هایم و صوت یاسین را پلی میکنم.انگار قرار است باران بیاید.عزیزی  میگفت باران برای ما نمیبارد،بلکه  می آید.مثل کسی که از همین زمین مدت هاست که به سفر رفته و دوباره قرار است کنارمان بازگردد.دم غروب و به قول سهراب حضور خسته ی اشیاست.کاش زود تر برگ ها بریزند،درخت ها سبک تر شوند.احساس میکنم که بار برگ ها روی دوشم سنگینی میکنند.کاش گناهانمان بریزند و سبک تر شویم.یاسین رسیده است به آیه ی او لیس الذی خلق السماوات و الارض...آیه ی من،آیه ای که توی قرآنم هایلات کرده ام.کاش میتوانستم کاری کنم که قاری این آیه را بلند تر بخواند.اولین برگ از شاخه جدا شده و جلوی پایم به زمین  می افتد.آسمان دلش گرفته است شاید باران بیاید زیر لب میگویم:وبکم ینزل الغیث،وبکم یمسک السما..یاسین دوباره پلی میشود.احساس میکنم کمی سبک تر شده ام...

  • فاطمه.صاد

تو برای ما،،،


برای ما خاک نشینان زمین گیر و غریب 

که در وسط آسمان،آسمان را فراموش کرده بودیم...



  • فاطمه.صاد

چخوف داستانی دارد که در آن مرد جوانی قبول میکند سر یک شرط بندی پانزده سال از عمرش را در یک اتاق زندانی بماند تا مقدار زیادی پول ببرد .این مرد در لحظات پایانی شرط بندی، تنها زمانی که پنج دقیقه تا پایان پانزده سال مانده، آگاهانه از اتاق بیرون  می اید و شرط بندی را میبازد .


روزهاییست که من هم احساس همین مرد را دارم. از زمانی که  معماری را برای  زندگی ام انتخاب کرده ام، آگاهانه زندگی ام را باخته ام.


+نمیدانم کی بود.قبل از اتوبوس یا بعد از اینکه پیاده شدم. یا وقتی دوبار خیابان را رفتم و آمدم تا نامیرا بخرم اما انگار روزی ام نبوده است  ومن پیدایش نکردم.نمیدانم رویایم را کی پیدا کردم. همان جا وسط خیابان یا کنار شیشه ی اتوبوس میخواستم فریاد بزنم"یوریییییکاااا"انگار که بزرگترین کشف زندگی ام را کرده باشم.من رویایم را پیدا کرده ام الان.شاید دیگر دانشگاه برایم حکم سلاخی خانه را نداشته باشد.من کسی که بیشتر رویاهایش را باخته است، به رهبر ارکستری میمانم که قبل تمام شدن اجرا برگشته ام و به تماشاچی ها نگاه کرده ام.حالا دارم رویایم را وا میدهم.میترسم که کسی تنها رویایم را نیز از من بدزدد.


+آبنبات هل دار خیلی زیر زبانم شیرینی کرده است.تا اینجا که کتاب خوبی بوده است///

  • فاطمه.صاد

Silence is the loudest cry
I’m safe but I’ve lost everything I’ve known
I can smile because the pain has gone
But cry because it’s where i’m from
God I turn to You to make me strong... again
  • فاطمه.صاد

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی‌شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای‌افزاری وصله‌دار به پا کند

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد


دری که به باغ ِ بینش ما گشوده‌ای

هزار بار خیبری‌تر است

مرحبا به بازوان ِ اندیشه و کردار ِ تو


+خوب نگه داشتین عهدی که بسته بودین با خدارو ولی خیلی راحت شکستن عهدشونو باشما...

+خوشحالیم:)عیده. عیدمون مبارک.


  • فاطمه.صاد

هیچ‌کس جز آن که دل به خدا سپرده است رسم دوست داشتن نمی‌داند...

  • فاطمه.صاد

ببین بیا با خودت رو راست باش رفیق.این درست نیست که وقتی نفرت از کسی همه ی وجودتو پر کرده،ادای کس دیگه ای رو در بیاری.آدم باید خودش باشه.حتی اگه بد اخلاق و منزوی و متفاوت بود ، باید خودش باشه و ادای عاشق بودنو در نیاره.وقتی یه صبح آفتابی توی کتابخونه ی دانشگاه میبینمت و میای محکم بغلم میکنی و میگی دلت برام تنگ شده بود , باور میکنم؟من نمیگم. چون واقعا تنگ نشده بود و  آرزوی ته دلم اینه نصف عمرمو میدادم تا دانشگاه هیچ وقت شروع نمیشد.

رفیق وقتی پشت سر دوستات بد میگی حتی صمیمی ترینشون چطور باور نکنم پشت سر منم خود واقعیت نباشی؟

رفیق خودت باش!

این خود واقعی منم. از کسایی به دلایلی خوشم نمیاد و هیچ وقت الکی فاز بست فرندی باهاشون برنمیدارم تو تلگرام براشون 😍❤💝😘💞نمیفرستم و حقیقت اینه اگه یه جادوگر بودم خیلی هاشونو تبدیل به وزغ یا موش و پشه میکردم.

حالا هی شکلک قلب بفرست تا ببینیم به کجا میرسی؟:)

  • فاطمه.صاد

هر فسادی که در عالم افتاد ،از این رو بود که،یکی،یکی را معتقد شد به تقلید یا منکر شد به تقلید.


شمس تبریزی 

  • فاطمه.صاد