۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

یا من انقاد کل شی من خشیته

نمیدانم کدام تاریخ و کدام روز از روز های سال بود،میدانم که دلشکسته و غم گین بودم.
نمیدانم آنروز داستان مورد علاقه ی تو کدام داستان بود.کدام یکمان را عاشق تر بودی.نمیدانم میشود از همه ی اتفاقات گذشته گذشت؟
میدانم نشستم و قرآن سبز رنگم را گشودم.مثل همان موقع که مسیر خانه تا آبرسان را با هندزفریم یاسین گوش دادم و توی دلم گریه کردم.خواستی که قرآنت را باز کنم:اولیس الذی خلق السموات و الارض بقادر علی ان یخلق مثلهم ؟
بلی.وهوالخلاق العلیم...
نمیدانستم...اما این بود .در غم،تاریکی ،اندوه غرق میشدم که دستم را گرفتی.واگر آن روز که نشانی اش از یاد رفته ،آن آیه را در گوشم زمزمه نمیکردی من تا ابد ویک روز در غم انگیز ترین حالت ممکنم غرق میماندم.
فاطمه.صاد

یا من خضع کل شی لهیبته

چه شد از من سفر کردی؟

چه شد این واحه ی تاریک قلبم را رها کردی؟

بیا در من بسوز ای آتش هستی

بیا تنها تو با من باش 

هستی سخت بی روح است...

فاطمه.صاد

یا من ذل کل شی لقدرته


فاطمه.صاد

یا من استسلم کل شی لقدرته

دلکم!بعضی بی نهایت ها از بی نهایت ها بزرگ ترند.بی نهایت .یادت می ماند؟

فاطمه.صاد

یا من تواضع کل شی لعظمته

دردهای من 
جامه نیستند
تا ز تن در آورم 
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است 
دست سرنوشت
خون درد را 
با گلم سرشته است 
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                               
قیصر امین‌پور

 شعر را مدت ها قبل جایی خواندم و بعدا برایم تنها یک اسکرین شات ماند.حالا شعر نیست انگار بازمزمه کردنش میخواهی همه درد درون تنت و در اعماق روحت را بیرون بریزی و سبک تر شوی.اسکرین شات را باز میکنم و دوباره شعر را میخوانم دوست دارم هر وقت به کلمه ی درد میرسم آن را محکم تر بخوانم.

فاطمه.صاد

یاذالمن و البیان...

هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد...

+ایت الله جوادی آملی


چقدر خوشبختیم که تو مولامونی ،نه؟:)

+یا ایتها النفس المطمئِنه...إِرجعی إِلی ربک راضیةً مرضیه فَادخلی فی عبادی وادخلی جنتی:)

۴ نظر
فاطمه.صاد

یا مستعان

و زمانی که حسین گفت:رضیت برضائک..

تو هم که امام رضا

چگونه عاشقت نشوم؟..

پ.ن:قبل تر ها نوشت...

+کلهم نور واحد:)

عیدمون مبارک:)

+من یه عیدی میخوام یه عیدی که اصلا به ذهنم نمیرسه...:)از تو.مابی سلیقه ایم تو حاجات ما بخواه،،،ورنه گدا مطالبه ی آب و نان کند.اگر که این کلمات دخیل باشند که انگار دارم به ضریحت میبندم.امشب حاجتمامون رو خودت برا ما بگیر:)


هدرم پریده وبلاگم زشت تر از قبل شده:]

فاطمه.صاد

یا غفران یا سبحان

آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمیدیدی.تو با او خودت را میبینی،پس اوست که تورا به خویش میخواند که در نور نمانی و از نور دور نمانی؛چون از نور ماندن تاریکی است ودر نور ماندن کوری؛چون باید با نور نگاه کرد،نه آنکه به نور نگاه کرد.کسی که با خورشید نگاه نمیکند و به خورشید میکند کور خواهد شد.

+بک عرفتک

فاطمه.صاد

یا رضوان

آخر او که نیاز شکم مرا و نفت و سماور و چای امروز مرا از میلیون ها سال پیش تهیه کرده ،آیا نیاز دل من و روح من را از من دریغ میدارد؟

فاطمه.صاد

یا سلطان

اسم تو مثل یک سیلی محکم به مغزم میخورد.چشمانم پر میشود.اسم تو هم کنار اسم دختران دیگری نوشته میشود.اسم تو میرود کنار اسم آتنا،کنار دختر بچه ای که تو ی باغ زندانی شد و در طول روز چندبار مورد تجاوز قرار گرفت،کنار اسم غزل های در گور خفته.


دور نیست روزی که اسم تورا بیاورند و تنهایی و عجز و خشم و مظلومیت بجوشد و فریاد بای ذنب قتلت شنیده شود...


بگو به من یه کدامین گناه؟بای ذنب قتلت؟


بنیتا روز دخترت مبارک. 


۲ نظر
فاطمه.صاد