واحه

در
میانه ی
ریگستان...

۱۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

قوری گل سرخمان را برمیدارم و پر میکنم از عطر بهار نارنج و چای سبزسبز.رایحه ی گل های سرخ که میپیچد خانوم جان می آید با روسری گلدار قدیمی اش و نان سنگک به دست."یورولمیسن ناز بالام"سفره را پهن میکنم و پنیر لیقوان و خیار گل به سر را می آورم.شادی را قاچ میکنیم و خنده را مینوشیم و عشق را، عشق را زندگی می کنیم...

پس مه لقا کی از سفر برمیگردد خانوم جان؟

وقتی تو بزرگ تر شدی. وقتی گل های شمعدانی مان زیبا شد و حسن یوسف ها زیباتر...

صدای زنگ در می آید. کسی نیست.مه لقا نیست تو نیستی...انتظار است.پشت در ها انتظار است که راه میرود ،سر سفره مان مینشیند ،به ما  میخندد،انتظار طعم لقمه های خانوم جان راندارد ،عطر گل های روی قوری را نداردانتظار تلخ است. قهوه ای سوخته است.سیاه است...انتظاری که انتهایش به آمدن تو ختم نشود مرگ است. و به گمانم حتی جهنمی لست که پشت مرگ انتظار ما را کشد!!!


  • فاطمه.صاد


کسی بود

که چیزی

حوالی رگ گردنش

در اعماق چشمانش

و سمت چپ قفسه سینه اش

سنگینی میکرد.....



  • فاطمه.صاد

یا اول


همه ی آنچه که دارم این روز ها سر کلاس های درس یاد میگیرم ،همه ی آنچه که تنها داخل  کتاب و دفتر است ،همه ی درس های تئوری را که میخوانم ...فکر میکنم که در دنیای واقعی اینجا چه کاربردی دارد؟


امروز موضوع درس مان سنگ بود.به راستی ما انسان ها چقدر شبیه سنگ ها هستیم. با همه انواعی که سنگ ها دارند،ویژگی هایشان شرایط تشکیلشان و  خصوصیتشان...انگار که مقیاسی از انسان ها ،گونه ای از ما آدم ها که در سنگ ها نمود پیدا کرده است.سنگ هایی که لایه لایه اند،گردند،تیزند،بی رگه اند ،صافند،بلوری اند،زبرند،ریزدانه اند،درشتند،گران اند،ارزانند،محبوب اند،بی فایده اند،پرکاربردند،سخت اند و... 

گروهی از این سنگ ها که در لایه هایی از زمین تشکیل میشوند ویژگی خاصی دارند.فشار و سختی بسیاری را تحمل کرده اند.این سنگ ها به سختی استخراج میشوند اما نکته قابل توجه اینست که این سنگ ها بعد مدت ها تحمل فشار و سختی و تنهایی تشکیل میشوند. شکل ظاهری شان بسیار قابل  توجه است.خیره کننده اند.که دارای طیف رنگی سفید تا بنفش تیره میباشند...شفاف اند و انقدر زیبا که به الماس میمانند...

این سنگ ها انقدر سخت اند که از لحاظ سختی بعد الماس قرار میگیرند یعنی اصلا رویشان خطی انداخته نمیشود....


همه ی این را میشنوم و در ذهنم تکرار میکنم...

دارم فکر میکنم که آیا در این دنیا میتوان یک شخص بلوری بنفش رنگ دلربایی پیدا کرد که گرم و سرد روزگار چشیده و آب دیده است و  حال آدم ها را میفهمد؟کسی که منظور آدم ها را اشتباهی متوجه نشود،حال دلشان را خوب کند،مهربان باشد،صبور باشد،نرنجاند..آغوشش حداقل برای کسی که دل شکسته است و نیاز به یک همدل دارد به اندازه ی گریه ای جا داشته باشد؟؟؟


  • فاطمه.صاد

یا احد

سلام تمام ساعاتی را که این روز ها دارم به بطالت میگذرانم،تمام روزهایی که میسوزانم دارم فکر میکنم که این بودن را چه سود؟این ماندن را چه سود؟

تمم لحظاتی که بر شما واضح و مبرهن است و من در آن خیری نمیبینم.فکر میکنم که نبودنی که نفع برساند به مراتب می ارزد به بودنی که تماما ضرر و زیان است.

گاهی رفتنی خود آنچنان پر از نعمت است که گویی فضل و رحمتی ایست از جانب خداوند.

برای ما آدم های کوچک که غرق در دنیاییم دستان بزرگ و مهربان شما چون طنابیست که پایین فرستاده میشود و ما را نجات میدهد.

ما محتاج نگاه و لبخندتان هستیم.برای ما که غرق در این منجلاب دنیا و کثافت هایش شده ایم.پلی که شکسته ایم و بالی که نداریم... راهی جلوی پایمان قرار داده و دستمان را بگیرید.

والسلام علی من اتبع الهدی....

  • فاطمه.صاد

یا واحد...

1.امروز 20تا کامنت هرز برایم گذاشته اند،همه شان هم نمیدانم به چه زبان و چه کلمه هایی.نکند موجودات فضایی هم برای من کامنت میگذارند؟؟؟

2.از همه تان که حالم را پرسیدید خیلی ممنونم.کبود های بدنم دارند خوب میشوند و حالم بهتر. فقط فوبیای پله پیدا کرده ام و از کتابخانه دانشگاه عق ام میگیرد.

3.قسمتی از ساق پایم طوری درد میکند که انگار در آتش سوخته است.هیچ فقط فکر نمیکردم که درد کوفتگی و سوختگی انقدر شبیه هم باشند!!!!درد درد است لابد.. نمیدانم....

4.به خزعبلات "ندا"راجب کالبد ها و... فکر میکنم با خودم میگویم نکند راستی راستی...؟!!

5.سراسر امروز که موضوع درس خشت زنی و آجر و بلوک ها بود به من او رمان امیرخانی فکر کردم!!!!یعنی اگر همان قدر به حرف های استاد فکر میکردم میانترمم را قهوه ای نکرده بودم...

6.فریبا وفی را تازه پیدا کرده ام..پرنده ی من خوب است.گزینه ی بعدی رویای تبت است.شوق خواندش را دارم...

7.خدایا مواظبمان باش.ما به جز تو کسی را نداریم...تنها توهم داشتن میزنیم....

من از تو به تو میگریزم...دوستم داشته باش

میدانم که.... داری.💙

  • فاطمه.صاد

یا الله


چند ساله بودم که هنوز او را نداشتم. نامش را یدک میکشیدم واز او تنها سنگینی نامش برایم مانده بود و از من سبکی  و پوچی که بند هیچم نمیکرد.

تازه تا ته سیاهی رفته نرفته، سر برگرداندم که پل هایم را شکسته و و همه ی زندگیم را چاله ها و چاه ها پر کرده بودند.

ایستادم...تمام قد.دست هایم را گرفت.

صدایم کرد. به نام ،به اسم کوچک. تازه یک "من"هم چسباند به عنوان پسوند به نامم و دست روی سرم کشید.

تصمیم گرفته نگرفته،  به دلم روشنی افتاده نیفتاده، بر آن بودم که بقیه راه را با دنده سنگین بروم تا ته دره سقوط نکنم.

.

انسان نوشتن که می آموزدغلط املایی پیدا میکند.دیکته که مینویسد،نمره کم میگیرد.شنا که میکند زیر آبی میرود...

حقیقت این است که خداوند نامی دارد به نام #یا_جامع_کل_فوت که مرده زنده میکند و حر را از دل سیاهی تا دل سپیدی میبرد...

وقتی ما به سمتش  برمیگردیم او  چاله ها و غلط املایی ها و زیر آبی ها را میبخشد...

اما  ابتدای عاشقی  و آشنایی آن جاست که  چاله های زندگی ات را برایت پر میکند که هیچ... تمام دره هایت را تپه میکند.

غلط املایی هایت را که نمیبیند هیچ... همه شان را تصحیح کرده پای ورقه ات بیست مینویسد.

برای کسی که از زمان دور است و فرصت های زندگی اش را سوزانده  مرهم میگذارد و دل شکسته را براق تر و سرخ تر از روز اول جان میدهد.

و ما را به آغوش خود میخواند جایی که #نامیدی اصلا معنی ندارد.

*یا راد ما قد فات *

  • فاطمه.صاد

میگفت:اضطراب ها زاده ی انتظار هاست


حالا دیگر نه منتظر میشوم،نه دلتنگ.حتی وقتی روز تولدم میگذرد و تبریک نمیگویند،حالم را نمیپرسند،نگاهم نمیکنند،جوابم نمیدهند،وقتی هیچ چیز خوب نیست،وقتی خوب نیستم،وقتی دیگر انتظار ندارم بهترین باشم و حالا خودمم. خودم بودن راحت است. یک خودم آرام را بیشتر از یک خودم مضطرب و منتظر دوست دارم....

دیگر مهم نیست که مهم نیستم: )فقط کمی د ل ش ک س ت ه ا م

دیگر مهم نیست...

  • فاطمه.صاد
+اینجانب از تمام پله ها از جمله پله های گرد(تاکید میکنم گرد)پیچشی،صاف،حلزونی،چوبی،سنگی،فولادی،بتنی،آجری و غیره متنفر بوده  و از هر سطح شیبداری چه نزولی و چه صعودی برائت میجویم.
تاریخ حادثه امروز حوالی ساعت دوازده محل حادثه کتابخانه ی دانشگاه.درحالی که دانشجوی مذکور به سمت پایین کتابخانه حرکت میکرد و کتاب های قطوری در دست داشت از پله ی طبقه ی دوم پایش لیز خورد و تا طبقه ی پایین فرود آمد:|
نامبرده صدای آخ گفتن استخوان های خود را شنیده و بسیار زهر ترک شد.
:[

اصلا معلوم نیست الان از نصف بدن کوفته و افلیج شدم یا بیشتر توضیح بدم؟:[
خیلی صدقه بدید خیلی مواظب خودتون باشید
همه ی اینا به کنار آبرو ندارم دیگ تو دانشگا: دی
  • فاطمه.صاد

همان روزی که از انبوه کار های نکرده ام تصمیم گرفتم شب را نخوابم و تنها کار کنم،همان روزی که با لام دال که فکر میکردم رفیق است و محرم است و جان است بحثمان شد و او از من دلخور شد و من از او...به تاریخ همان روزی که شب را خواب ماندم و تحویل هایمان صبح ساعت هشت بود و من هیچ کاری نکرده بودم،همان روزی که پاورپوینت دزدی جور کردم و راجع به مصالح سیمان خواندم و هیچ چیز از آن نفهمیدم،همان روزی که خسته بودم،دلشکسته بودم و خوابم می آمد،همان روز که خانه مان پر از مهمان شد و مهمان بچه ی شش ساله و سرتقی داشت و من باید رعایت ادب میکردم...همان روزی که انگار روز من نبود...



همان روزی که تحقیق مصالح سیمان انجام شد و ارائه ما خوب از آب درآمد،استاد طرح استراحت گاه مرا قبول کرد،مهمان ها دلخور نشدند ،پاورپوینت دزدی پیش استاد لو نرفت و من لام دال را بخشیدم..

به تاریخ همان روزی که انتهایش خیر بود 

همان روز خوبی که نشانی اش را به هیچ کس نگفته ام.....

  • فاطمه.صاد
دلی که شکست و اشک هایی که آمدند و رفتند. دلی که شکست ...میگوید دل شکسته مثل ساز شکسته است. خوش آهنگ تر است میگویم ساز شکسته را که کسی نمیخرد میگوید خریدار اینجا خاکی تر و خسته تر، دوست تر دارد.
هیچ کس ندید گریه های دختری دل شکسته را که هیچ گاه فکر نمیکرد برود و در دستشویی دانشگاه گریه کند که کسی اشک هایش را نبیند...
خودم جان تو خوب بمان...برای هر کاری که میکنی دلیلی داشته باش هرچند که آن دلیل اشتباه باشد.خودم جان گریه کردی ولی ببخش که آرام شوی...
شاید هدیه و تسکین تو بعد آن همه گریه و دلشکستی همان دیدار گرم دوست در یک عصر سرد پاییزی بود....
شاید که جواب تو همان فال حافظی بود که گرفتی و تعبیر شد...
خودم جان گریه کن ،آه بکش ولی ببخش...
خودم جان آه بکش آه اسم خداست...آه ملکوت را میلرزاند....
  • فاطمه.صاد