واحه

۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

راستش  چیزی که بیشتر از همه در دانشگاه این روز ها پیدا میشود حرف است.حرف هایی که آدم ها پشت سر هم میزنند و هزار تا هزار تا بار همدیگر میکنند.نمیدانم که چرا این شرایط به وجود آمده است که ما قابلیت آن را پیدا کرده ایم که پای منبر خیلی ها که مینشینیم حرف غیبت که میشود سرمان را  چپ و راست میگردانیم و نچ نچ میکنیم و پشت دستمان را گاز میگیریم...

درس های تئوری را حفظ میکنیم اما پای درس های عملی همیشه پای مان میلنگد و زبانمان لکنت میگیرد؟

نمیدانم چرا گاهی فکر میکنیم که غیبت کردن به چه چیزی اطلاق میشود ؟!همین حرف هایی که پشت سر هم میزنیم،همین هایی که اکثرا به حق نیز نیستند و تهمت نیز حساب میشوند سلام و صلوات اند؟

راستی دهانمان را مسواک میزنیم؟

گوشت برادر دینی دندان ها را میپوساند....


پ.ن:الهم اجعل عواقب امورنا خیرا....

  • فاطمه.صاد


خداوندا
تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن 
 چه دشوار است، 
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

مطمعنا شاعر اینو توی دانشگاه ما یا توی شرایط مشابهی سروده:|


پ.ن:اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا....

  • فاطمه.صاد

تو مصداق کامل

من عشق، فکتم و عفف و صبر، فمات مات شهیدا و دخل الجنة"

برای من هستی....

  • فاطمه.صاد

وقتی تو آمدی حسن یوسف ها را کنار پنجره چیدی، باد وزید،پرده نفس کشید.فهمیدم که خبری در راه است. باران حوالی ساعت چهار بارید من بارانی مشکی و کتانی های طوسی ام را پوشیدم.این جا رسم است که پشت سر مسافر آب میریزند. آب ریختیم کاسه ی عتیقه ی مادر بزرگ که یادگاری مادر بزرگش بود شکست من فهمیدم که خبری در راه است.جنگ شد درست همان سالی که حسن یوسف ها دیگر خشک شدند،دیوار های خانه مان سیاه شد پرده دیگر نفس نمیکشید.همان سالی که برف بارید همان سالی که دیگر بارانی مشکی کتانی طوسی کفاف نمیداد و ما تا زانو در برف فرو رفته بودیم همان سال دوباره آمدی.این بار خلاف قصه ها که شاهزاده ها در بهار با اسب سفید می آیند.

تو آمدی در زمستان با سفیدی برف.من چند ساله بودم بعد جنگ .

بعد برف.

 بعد آن همه دلتنگی.

و آنچه که در همه ی شهر باید جار میزدند و در اخبار میگفتند و کتاب های عاشقانه برایش مینوشتند این بود تو بالاخره

آمدی:)

.

_چرا عاشورای هر سال من باید گره بخورد به مهم ترین اتفاقات زندگیم؟!!!

  • فاطمه.صاد

ای ماه بنی هاشم

شق القمر کردند تو را.....


عااااح

  • فاطمه.صاد

امشب که شب اضطراب است، شب نداشتن ،شب تنها شدن... امشب را چگونه سحر کنیم؟امشب را که آب دلش خون میشود و شرمنده میشود نزد حضرت آب کدام گوشه ی تاریک را پیدا کنیم و برای آقای خوبی ها گریه کنیم؟امشب را که عمو عمویی کرد آقایی کرد، روضه بشنویم و فکر کنیم به تنهایی و شرمندگی.امشب را که ماه شق القمر میشود. عشق معنی میشود امشب را که دوستان خدا  زیر شمشیر غمش با رقص به دیدار معشوق  میروند و در این صحرا ی خون چیزی به جز زیبایی نمیبینند امشب را چگونه سحر کنیم؟امشب را چگونه سحر کنیم....


سلام عموی جان 

این نامه را که نامه ی دوم است میتوانید به حساب نامه های مناسبتی بنویسید.میتوانید به حساب نامه ها  ی دلتنگی نیز بنویسید.راستی این جا حال ما خوب نیست... شما ناظرید . حال شما آنجا چگونه است؟مااین جا سیاه پوشیده ایم،نذری میدهیم نذری میگیریم...گاهی گریه میکنیم. آن جا که حقیقت حقیقت است دریا و آسمان و زمین و زمان به حقیقت خون گریه میکنند حال شما چگونه است؟حال مولا چگونه است؟راستی به دیدن ایشان رفته اید؟پای سخنانش نشسته اید؟به او سلام داده اید؟سلامتان را پاسخ داده اند؟راستی به چشم های ایشان نگاه کرده اید؟دست روی سر شما کشیده اند؟مگر نه اینکه ایشان سرور شهیدانند ایشان سرور شمایند راستی رابطه سروری و نوکری شما چگونه است؟

من را این نقطه ی سیاه کوچک در دورترین نقطه از  شما که حتی تاب نگاه لحظه ای ایشان را ندارم در آن جهان خوب و مهربان و سفید و حق دعا کنید. 

نائب الزیاره باشید.

راستی هدیه ی ناقابلی بود برگ سبزی بود این برگ سبز را از این درویش بی چیز قبول کنید. دعایمان کنید. زیاده عرضی نیست. یا حسین 

  • فاطمه.صاد

خدا وقتی به پولت برکت میده که با هشت هزار تومن سه تا  کتاب خوب بخری 

  • فاطمه.صاد
گاهی یک کار خیلی به ظاهر کوچک در نظر ما در نزد خدا خیلی بزرگ است.چه خیر و چه شر.گاهی به واسطه عمل خیر و نیتی که داشته ایم و حتی آن را فراموش کرده ایم خدا رحمتش را بر ما نازل میکند.ولی وای به حال ما که گاهی فراموش میکنیم سبک شمردن گناه ،خود گناه بزرگی است.تکرار گناه های کوچک گناه کبیره است.لبخند قطامی است  که از زنا بد تر است...!!!

خدایا به برکت این روزها که هرکه را در شب های عزیزی مانند قدر و عرفه نیامرزیده ای در این روز ها می آمرزی مارا از شرک های خفی،پلیدی باطن سیاهی،سیاهی و سیاهی نجات بده...

اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ ‏وَ کَمْ مِنْ فَادِحٍ مِنَ الْبَلاَءِ أَقَلْتَهُ

وَ کَمْ مِنْ عِثَارٍ وَقَیْتَهُ‏ وَ کَمْ مِنْ مَکْرُوهٍ دَفَعْتَهُ 

وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ




  • فاطمه.صاد
 روزهایم را دارم میگذرانم شب ها را رویا میبافم و صبح زود برای ادامه ی کابوس زندگیم راهی کوچه ها و خیابان ها میشوم.
از همان کوچه های که منتظر کسی نبوده ام ،آسمان را نگاه نکرده وزیر بارانش گریه نکرده ام ...
سید میگوید نیت هایت را گره بزن به او تا وقتی از ملکوت تو را نگاه میکنند در هر حال که باشی تو را در حال تسبیح خدا ببینند.من نمیدانم معماری خواندن به چه درد شما ممکن است بخورد اما پای همین نامه مینویسم و وبا کلماتم امضا میکنم.. 
باشد که کابوس ها و رویا هایم،لباس پوشیدنم،راه رفتنم،نشستنم در ایستگاه اتوبوس ،کتاب خواندم،در کلاس ایستایی نشستنم،دایره رنگ ساختنم،خط هایم،نقطه هایم،پرسپکتیو ها و حجم هایم همه و همه برای شما باشد طوری که فرشتگان 
مرا در راه شما ببینند.
پ.ن:نیت هایتان را به او گره بزنید. قدیمی ها میگفتند آش ریخته را نذر امام زاده بکنید اما بیایید آش ریخته یا نرخته را،غذایی را که حتی برای خانواده خودمان میپزیم،تمام کارها و حتی افکارمان را به یک طناب محکم گره بزنیم این جا سر طناب در دستان یک رفیق است و رفقا یکدیگر را تنها رها نمیکنند..❤
نامه از: فاطمه ی یک روزه:)

  • فاطمه.صاد

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام سید

دوست دارم بیشتر شما را سید بخوانم تا به نام.پس این اجازه را که  اذن سلام و اذن صدا زدنتان میباشد در ابتدا از شما میخواهم.

سید بگذارید خلاف شرط ادب ابتدا گلایه کنم. گلایه کنم از هر چه هست و جای بودنش نیست و هرچه که بایدی بر بودنش داریم ولی آن را به دست نیاورده ایم.سید بگذارید روز هایم را به آن روز های شما گره بزنم بلکه عاقبت من شبیه عاقبت شما شود.شما که نزد خدا قرب دارید برای من غریب در همین دنیا شفاعت کنید همانگونه عاشق شوم که شما عاشق شده اید.

سید گلایه هایم را میدانید شما تک تک حرف های مرا زندگی کرده اید.چه شد که برگشتید چرا خدا خواست که شما جزو کسانی باشید که تغییر جهت داده اند؟

سید مرتضی عزیز برای همه ی لحظاتی که دارم تجربه شان میکنم و دارند مرا ذوب میکنند برایم نگاه پدرانه بیندازید و با من مهربان باشید. به سیدی تان قسم که این همه بی حیایی را تاب نمی آورم زبان در دهان میگیرم قبول لام تا کام نمیگویم قبول اما سید نکند من را زمان شبیه همان هایی بکند که نمیخواهم در میانشان باشم؟سید من را ازین جمع بگیر... 

یا کمکم کن

 انا عبد ضعیف ذلیل...

 شما را که از همین دره ها به تپه ها رسیده اید میگویم یا من از درون میمیرم یا از بیرون .



این قصه پایانی به جز مرگ ندارد.شما با دم مسیحاییتان زنده ام کنید.


نامه از دختری که روی لبه پرتگاهی به تیزی تیغ و باریکی مو دارد راه میرود

به شهید حاضر ناظر رفیق مهربان بازگشته به آغوش خدا سید مرتضی

  • فاطمه.صاد