واحه

در
میانه ی
ریگستان...

۱۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

نسیم چند انگشت نداشت.نمیدانم به  گمانم قضیه برمیگشت به دوران کودکیش و حادثه ای سخت که برایش اتفاق افتاده بود .همان اوایل که با اوآشنا شده بودم موضوع را تا ده روز یا بیشتر نمیدانستم.دست راستش را روی انگشتان دست چپش میگذاشت به طوری که چیزی دیده نمیشد. نمیدانم به گمانم اگر تا همان آخر همینکار را میکرد کسی متوجه نمیشد اما اینکار را نکرد.روزی که ما در کلاس نشسته بودیم ناگهان چشمم به چشمانش افتاد که  غمگین بود. نزدیک بود که اشکی از گوشه چشمش لیز بخورد و پایین بیاید.امتداد نگاهش را که گرفتم دچار شُک شدم. به جای خالی انگشتانش خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود.


رسیده ام به حالی که دیگر کسی ازآن خبری ندارد. دستم را میگذارم روی غم هایم تا کسی آن ها را نبیند. گاهی،گه گاهی که از دستم در می رود و  خیره میشوم به جای خالی ش  فرو میریزم و پیش همه رسوا میشوم.

نگفتم چه چیزی بیشتر از همه چیز نسیم را ناراحت میکرد؟اینکه دیگران ،دوستانش که ما بودیم به دست چپش نگاه میکردیم و پچ پچ میکردیم.نکنیم. به غم های دیگران زل نزنیم و داغ روی دلش نگذاریم اگر بودنمان و حرف هایمان موجب تسلی نیست وضع را از آنچه هست غمگین تر و سخت تر نکنیم. به خدا ،خدا حواسش به همه ی چیز ها  هست و چیزی از قرآن خدا غلط نمیشود.
  • فاطمه.صاد

روزهایی هست که خیلی خسته از دانشگاه به خانه میرسم.خستگی ام به حدی میرسد که با لباس های بیرون، جلوی بخاری خوابم میبرد.با این که خانواده چند بار برام شام خوردن ،میوه خوردن  و ... بیدارم میکنند اما من اصلا متوجه نمیشوم.بعد از این که میخواهند بخوابند، چراغ ها را خواموش میکنند و خانه در سکوت فرو میرود دوباره من را بیدار میکنند که بروم و در اتاقم بخوابم.وقتی بیدار میشوم که همه جا تاریک است،چراغ ها خاموش  شده و همه خوابیده اند.زندگی من تازه شروع میشود.گاهی فیلم میبینم،غذا میخورم و  یا طرح هایم را کامل میکنم...

حکایت همه ی روز های من است.حکایت چیز های دیگری که بسیار خسته ام کرده اند. میخواهم چراغ زندگی ام را برای مدتی خاموش کنم و پشت شیشه اش بنویسم "تعطیل است".وقتی بیدار شوم که همه چیز آرام شده باشد و زندگی را از نو آغاز کنم.


پ.ن:کاش میشد روی توکل زندگیمان تشدید بگذاریم

  • فاطمه.صاد

این بار  وقتی سکانس آخر را گرفتند، وقتی تو دیگر چمدانت را بسته ای و داری صحنه را ترک میکنی من به جای کارگردان کات میدهم ،گور بابای سناریو و فیلم نامه .دنبالت میدوم به چشمانت خیره میشوم ومحکم بغلت میکنم آنقَدر محکم که راه و رسم فیلم های  انتهای باز را از جهان بر می اندازم.


  • فاطمه.صاد

قسم به چشمانت

که سکوتم را شنیدی و رفتی

چیز هایی دیدی در من 

بی صدا گفتم دوستت دارم

آنچنانی که مرز میان یقین و تردید گم شد.

گمان نمیکردم

پراز شور نیامدن و نماندن باشی

گمان نمی کردم 

بی چراغی شب ها،لرزش اشک ها ،فراموشی و غریبی غم را.

گمان نمیکردم

که از سنگ آفریده شده باشی به جای خاک

که خاک از عشق گل میشود،میتپد 

تو با شکستن جان میگرفتی 

گمان نمیکردم در انتهای کوچه ی نیایش تو را گم خواهم کرد

خدا تو را در انتهای عشق و ابتدای راه از من گرفت.

میان ما ابدیت نقش بسته بود 

زمان بی زمان گشته بود...

حالا دیگر 

خاک نمیتپد

انتظار خسته است

سایه ها ویرانند

من تنها و تنها من هستم... 


تلخی ام را ببخشید 

کلماتم را نخوانید و لایک نکنید و نظر نگذارید 

برایم چراغی روشن کنید 

دعایم میکنید؟


  • فاطمه.صاد

وای بر کم فروشان

وای بر تو

که از دنیای تاریکم، روشنی را

از جاده ها،صدای پایت 

و از قلبم،عشقت را ، عشقت را و عشقت را دریغ کردی....

  • فاطمه.صاد

چشمانت ،چشمان ماهیگیری

میخروشد دریا در فراسوی آن

در یک شب طوفانی 

دم غروب

که همه ی اشیا خسته اند

قایق،بادبان ،باد و ماهی ها 



چشمان من اما

آب نمیخورد ازین عمر پرشکست

که ویرانه های خانه ام را تماما روی آب ساخته ام 

و از  درون سوخته ام 



 چشمان ما اما 

مگر در رویا  به هم خیره شود

و عشق در نگاهمان  فرود آید...

  • فاطمه.صاد
بعله واینگونه شد که ما با اساتید فرهیخته و بزرگی مانتد حضرات شاملو ،شفیعی،صالحی در ترم آتی کلاس خواهیم داشت:))
پ.ن یک:قربون دستتون حافظم بدین که جمعمون جمع بشه
پ.ن:قشنگ کلاس شعرخوانیه انگار.پرده هارم بکشین .شمع روشن کنیم ون یکاد بخونیم و در فراز کنیم

آرزوی موفقیت روز افزون برای شما دوستان عزیز در انتخاب واحد.


  • فاطمه.صاد

شده ام بچه ی مریض تب کرده ی روبه تشنجی که اورا به زور زیر چندتا پتو کنار  بخاری در یک بعدازظهر سگی خوابانده اند تا خوابش ببرد. 


تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل 

  • فاطمه.صاد

از اینکه در میان زمین و آسمان رها شده ام خسته شده ام از بی تکلیفی از اینکه نمیدانم بازنده ی این قصه ام یا برنده اش،از تنها بودن از دوستانم از خودم ،از بیرون رفتن تنهایی خانه ماندن،از دانشگاه و خانه...خسته ام..تویی که قبل نوشتن این کلمات آنهارا میخوانی و قبل گفتنشان میشنوی خسته ام.بیا چرتکه و میزانت را بیاور کارنامه ی اعمالم را باز کن حسابم را برس و مهر پایان و ختم جلسه را آخر پرونده ام بزن.زندانی ام کن شلاقم بزن...تبعیدم کن به یک جای دور.تبعیدم کن به سیاهی چشمانش تاغرق شوم.اعدامم کن با دستان خودت جانم را بگیر خلاصه اش اینست که خلاصم کن.برزخ بودن سخت است درد دارد بی تکلیفی درد دارد یا بهشتی ام کن یا جهنمی. این قصه ی تلخ را که دیگران برایم شیرین میخواهند و من عقل حل مشکلاتش و عشق دل به دریا زدنش را ندارم تمامش کن.

خدایا  این سرابی را که به آب نمیرسد و منی را که تشنه ی غرق شدنم چه سنخیتی باهم؟قربت و او غریبی من چه ارتباطی باهم؟بیا و مهر پایان بر نامه ی من بزنم تهش را امضا کن.تبعیدم کن کنار خودت. خدایا صبوری سخت ولی اینکه ندانی اصلا باید برای چه چیزی صبوری کنی سخت تر...

خدایا این سخت تر از سخت تر از سخت را حل بکن

حمید به حق محمد

عالی به حق علی

فاطر به حق فاطمه

محسن به حق الحسن

قدیم الاحسان به حق الحسین 

  • فاطمه.صاد

روزها به تو فکر میکنم 

شب ها خوابت را میبینم

برای عاشق شدنمان  زمان دیگری باید پیدا کرد...



آه نوشت:راست گفتی نه به من فکر میکنی نه خوابم را میبینی؟


  • فاطمه.صاد