واحه

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


+چند روز است که مدام دعا میکنم کاش هر روز عاقل تر شوم.. عاقل شدن متضاد عاشق بودن نیست... عقل نوری را روشن میکند برای بهتر دیدن..

+کاش خواب های آدم هم دست خودش بود نه اصلا لااقل کاش میشد خواب هایمان دری داشتند که هر که را نمیخواستیم به سرزمین خوابمان راه نمیدادیم:( فقط همین

الله اعلم...

یاعلی


پ.ن:متن ادامه مطلب از "رندپارسا" میباشد 


  • فاطمه.صاد

تنت مانند اهواز و نگاهت چون شب شیراز

دلت آشوب تبریز و غمت چاقوی زنجان است . .

یک روح سرما خورده...

اچووووووو 

از سری عکس های جالب ولی بی ربط ب موضوع! :))

یک روح چگونه سرماخوردگیش خوب میشود؟:(

+اللهم اشف کل مرضانا:(

یاعلی 

  • فاطمه.صاد


حتی اگر تو راه را بر قافله ی عاشقی بسته باشی؛ 

حتی اگر امیر هزار سواری باشی که برای رویارویی با امام، پیشدستی کرده اند؛ 

حتی اگر... 

کافی ست مستقل از همه ی اتفاقات و هیاهوی اطراف، درنگ کوتاهی داشته باشی؛ کلاهت را قاضی کنی و آن وقت است که سربه زیر بر می گردی؛ آن وقت است که ماجرا عوض می شود...

" سرت را بلند کن حر! هیچ چیز محال نیست. کافی ست چشمان عشق را جور دیگری ببینی..."

خوش ب حالت حر...خوش ب حالت آقای ادب وآزادگی...

که چنین ب راه حق بازگشته ای...خوش ب حالت وقتی که امیر به تو گفت حر مادرت چ نام خوبی برایت گذاشته است...تو همان نکته روشن کربلا برای منی..که وقتی ب نامت میرسم درنگ میکنم...بالاتر از سیاهی... سیاهی نبود..تو بودی.تو بودی که بازگشتی به آغوش امام.به دریای رحمت رسیده بودی..عاشق شدی وماندی...

حالا وقتی سیاه میشوم،از معبود ومعشوق دور میشوم ب تو فکر میکنم...خدای نکرده گناهی بزرگ تر از آن هست که انسان جلوی امام زمان خودش را بگیرد...یا بهتر است بگویم:

با گناهش ظهور امامش را به تاخیر بیندازد؟

باید شبیه تو شدن را یاد بگیرم حر 

بالاتر از سیاهی...خورشید رحمت را بیابم...

یا نور الله... 

ادرکنی....

ادرکنا...


  • فاطمه.صاد

+آتش هم زمان هایی نمی رقصد. وقت هایی که زیر خاکستر است. مثل عشق که وقت هایی فکر می کنیم تمام شده و دیگر نیست و از رفتنش تاسف می خوریم. اما هست و مثل همین آتش که وقت هایی که به صورت زغال ساکن است و زیر خاکستر پنهان است درون دل مان ساکن نشسته. انگار بخواهد ما را امتحان کند تا به یک باره مثل آتشفشان از درون مان سربرآورده و خجلت زده مان کند...

+ وقتـی آدم یک نفر را دوســـت داشته باشد، بیش‌تر تنـهاست.

چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود.

+کاش این زبان در دهان کمی آرام بگیرد...خدایا هلپ می:(

یاحق 



  • فاطمه.صاد



+دعا کنید:)

برای من نه!

برای این آدم برفی کوچکی که در همین حوالی عاشق خورشیدی شده است...


پ.ن: مطلب ب دلایلی پاک شد...


یــــــــــــا عـــــــــــلــــــی


  • فاطمه.صاد

+گاهی انقدر دلشوره میگیریم که نمیدونیم باید چی کار کنیم...انگار که همه چی به هم گره خورده باشه وهیچ جاده ای برای عبور باقی نمونده...مثل اینکه همه ی کوچه ها بن بست شده باشن وهیچ آسمونی هم برای پرواز وجود نداشته باشه...

گاهی انقدر ناراحتی از اتفاقاتی که افتاده،از اتفاقاتی که نیفتاده،از اتفاقتی که شاید یه روزی جایی ،ساعتی اتفاق بیفته..

باید توی همین دویدن ها،هول هولکی دست به کار شدنا پاتو بذاری رو پدال ترمز وکمی از سرعتت کم کنی...

یه نفس عمیق بکشی وبه آسمون نگاه کنی وتنها یه سوال از خودت بپرسی...که چی؟


+ ما هممون دیدیم وقتی که بچه ای مریض میشه ودوای تلخی میریزن توگلوش بچهه جیغ میزنه وگریه میکنه...وقتی نوبت آمپولش میرسه میترسه وبازم میزن زیر گریه...چرا از ترسه؟ و آیا پدر ومادره بد بچهه رو میخوان؟

باید انقدری بزرگ بشیم واز بچگی در بیایم که دارو تلخو رو با به به و چه چه بخوریم:)

و دارو تلخای  خدا رو نوش جان کنیم...چون وقتی مریض میشیم این تنها راه درمانه و باید به خدا اعتماد داشته باشیم...

شاعر :ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست.

+ عسی ان تحبوا شیا و هو شر لکم  و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم :)

+خدا کمکمون کنه که باور داشته باشم...توکل کنم واعتماد..و راضی باشم که رضایت نتیجه اعتماد به خداست..


+خدایا شکرت :)

به خاطر چیز هایی که گرفتی...

وبه خاطر چیز هایی که ندادی...


+دعا یادتون نره:)

یاعلی...

  • فاطمه.صاد
+سخته وختی یه زمین بزرگ داری وباید بذر مهمی رو توش بکاری...اما دریغ ازین که وختتم خیلی اندکه
باید همش مراقبش باشی و حتی یک لحظه یک لحظه غفلت همه چی رو ب باد میده...باید زمینتو شخم بزنی بذر خوب گیر بیاری کود بریزی وآب بدی  مواظب کرم ها حشره ها وحتی علف های هرزم باشی...راستی اصلا چند وخ یه بار آب بدی تو کدوم فصل سال باید بکاری شرایط رشد این گیاه چطوریه؟از همه مهم تر چی بکاری...
حالا اگ تونستی هفت خوان رستم رو پشت سر بذاری تازه باید منتظرم باشی کشک که نیست مثل حلواس که اول غورس بعد تازه انگور میشه وحالا مونده تا کشمش بشه وکلی دردسر دیگ...

+حالا اگ زمین از دشمن باشی چی فک کن تو همه ی این کارارم کردی حالا تو بیل زدی وکلی زحمت کشی ولی اون کیفشو میبره ..به قولی به نام تو ولی به کام اون..خودشم کی؟؟؟دشمنت میفهمی؟دشمن...کوفتش بشه ایشالا....

+مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو...
یادم از کشته خود آمد وهنگام درو...


+شما ها چی کاشتین؟خوش ب حالتون:)تا میبینم باغه باغ:)

+اینستا گرام پاک شد:)وختی زمین از دشمنه وکار از تو باید شیش دنگ باشی وگرنه....

+حالم خرابه مثل کشاورزی که کاشته و برداشتم کرده ولی خودش با دستای خودش آتیش میندازه تومزرعه خودش وهمه چـــــــــی رم میسوزونه....حالا دست خالیه وهیچی نداره ک ب کنار زمینشم سوخته:((

+دعا کنید...
التماس دعای فرج

خـــــــــدایـــا شــــــکــــــر که هنوز روزنه ای باقیه.......


یاعلی....

پ.ن:موضوع متن صرفا "الدنیا مزرعه الآخره"است
  • فاطمه.صاد


میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟ مثل یک شعر بود.تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم ، در برابر آن هیچ بود.از صبح تا شب ، دانشگاه، خیابان و خانه، این جمله را تکرار میکردم و فقط نمیدانم چرا به خط دوم آن که میرسیدم ، دلم فشرده میشد."حالا چیکار کنیم؟"خب ، هر کاری که همه عاشقان میکنند.باید سعی کنیم به هم برسیم.چرا آن سوال را پرسیدی علی؟ تا انتهای جهان میشد پابرهنه دوید، اگر فقط من و تو بخواهیم... بعد از روز گورستان ، تا چند روزی ندیدمش. پاییز عاشقی بود.باد بی انصاف ، با عطر موهای علی از خواب بیدارم میکرد.اسم بقال محله،علی بود.اسم میوه فروش و حتی مسول حراست مجله، علی!جهان هم با من، شوخی اش گرفته بود.چقدر در روز باید علی علی میکردم و خود علی نبود !چند بار خواستم به بهانه ای به اداره پست بروم.دیدم جلوی همکارانش نمیشود.یک علی که میگفتی، همه ی مردان خیابان برمیگشتند.خدایا این همه علی در یک شهر!مگر یک زن چقدر میتواندیا علی بگویدو هیچکس جوابش را ندهد! یک اتاق کوچک تمرین در دانشگاه .باران شدیدی میبارید.بازیگرم از پنجره نگاه کرد و گفت:طوفان نوح شده ! همه خیابان را سیل برداشته.آن آقا هم حتما خود نوحه.منتظره مسافراشو سوار کنه !نگاه کردم.علی بود!زیر آن همه باران؛ شبیه ماهی طلایی کوچکی که از آب دور افتاده باشد!بدون بارانی ،کودکانه و نفس زنان رسیدم سلام کجا بودی؟ یه قرنه! گفت سه روزه.گفتم :تو سه روز سهروردی رو کشتن !خیره نگاهم کرد.فکر کردم بارانی که صورتم را می شست، ترسناکم کرده.گفت چرا گریه میکنی؟ گفتم :من !گریه نمیکنم.بارونه ! و با پشت دستم صورتم را پاک کردم.جتر سیاهش را باز کرد و گفت : بیا این زیر....


+همیشه وختی یه رمان میگرفتم دستم دیگ نمیذاشتمش زمین...دوپینگی میخوندمش تا این که تموم بشه واین اولین تجربمه که دارم کم کم جلو میرم...گاهی سعدی میخونم...نهج البلاغه..مطهری..مستور:)

+من ب دنبال خودم میگردم... دنبال تکه هایی از وجودم...لابه لای کتاب ها

  • فاطمه.صاد

چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر ه ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود, نایی؟ تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو

#چاه بابل...

+حرفای منم هس...

+الله نور...:)

دنیاتون پر نور خدا:)

یاعلی...

  • فاطمه.صاد

موضوع:نامه ی اول...

از:یک من

برای:سایه ی عزیز


سلام سایه جان...امیدوارم که حالت خوب باشه هرچند همه ی این ها تعارفه میدونم...میدونم که خوب نیستی..

سایه جان اونروز که بهم گفتی بیا تو بیان بنویس رو یادت میاد؟معلومه که یادته..از اولش قرار بود که  برای کیمیاگر عزیز بنویسیم..از  دلتنگی هامون..از این که برگرده وچقدر دلمون براش تنگ شده و مهم تراز همه این که ما الان چقدر بهش نیاز داریم...

سایه ی عزیز تر از جان برای تو مینویسم...

میدونم که اولش قرار بود تنها برای عشقمون بنویسیم وحالا بزار اینجا منم چند خطی برات بنویسم...

اولش میخواستم وبم رو پاک کنم گفتم اینستا هست حوصله ی هردوتا رو ندارم...اینجا رو هم که کسی نمیخونه...

اما بعدن گفتم بهتر:)میشه کلبه ما سه تا:) شایدم 3+1 :)خودت ک بهتر میدونی:)

من منتظرم..منتظر نوشته هات:)بده اینجا مینویسمشون بلکه فرجی حاصل بشه...

مواظب خودت باش:)مواظب منم باش:)

میدونی که چقدر دوست دارم...

علی یارت یاحق....:)



پ.ن:شرمنده که من گفتاری مینویسم ومثل تو نوشتن رو نمیدونم...راستش اینجوری راحت ترم




نامه ی اول

از: ما( سایه و فاطمه)

برای:کیمیاگر عزیز تر از جان....


بسم الله الرحمان الرحیم

سلام ...

ما منتظریم...

هیچ چیز نمیخواهیم ..فعلا هیچ چیز نمیخواهیم

فقط دعا کنید...

دعا کنید که باز هم منتظر بمانیم...

یعنی این که صبور تر باشیم

ارادتمند دوست عزیز تر از جان...

فاطمه وسایه

برایمان دعا کنید...

یاعلی

  • فاطمه.صاد