۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «او خودش شعر بود» ثبت شده است

یاذالعهد و الوفا

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی‌شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای‌افزاری وصله‌دار به پا کند

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد


دری که به باغ ِ بینش ما گشوده‌ای

هزار بار خیبری‌تر است

مرحبا به بازوان ِ اندیشه و کردار ِ تو


+خوب نگه داشتین عهدی که بسته بودین با خدارو ولی خیلی راحت شکستن عهدشونو باشما...

+خوشحالیم:)عیده. عیدمون مبارک.


فاطمه.صاد

یا من تواضع کل شی لعظمته

دردهای من 
جامه نیستند
تا ز تن در آورم 
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است 
دست سرنوشت
خون درد را 
با گلم سرشته است 
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                               
قیصر امین‌پور

 شعر را مدت ها قبل جایی خواندم و بعدا برایم تنها یک اسکرین شات ماند.حالا شعر نیست انگار بازمزمه کردنش میخواهی همه درد درون تنت و در اعماق روحت را بیرون بریزی و سبک تر شوی.اسکرین شات را باز میکنم و دوباره شعر را میخوانم دوست دارم هر وقت به کلمه ی درد میرسم آن را محکم تر بخوانم.

فاطمه.صاد

یا برهان...

بى‏‌امیدم، تاب رفتن هست،

باامیدم، پاى رفتن نیست...

فاطمه.صاد

یا خیر الفاتحین

او شاخه گلی لایِ کتاب، اما من؟

از ماه پلی به آفتاب اما من؟

او سیر تکامل قشنگی دارد

نقاب

قاب

آب

اما من...؟

احسان افشاری

۰ نظر
فاطمه.صاد

خدا نشسته پشت چشمات...

چشمانت ،چشمان ماهیگیری

میخروشد دریا در فراسوی آن

در یک شب طوفانی 

دم غروب

که همه ی اشیا خسته اند

قایق،بادبان ،باد و ماهی ها 



چشمان من اما

آب نمیخورد ازین عمر پرشکست

که ویرانه های خانه ام را تماما روی آب ساخته ام 

و از  درون سوخته ام 



 چشمان ما اما 

مگر در رویا  به هم خیره شود

و عشق در نگاهمان  فرود آید...

۱ نظر
فاطمه.صاد

راست گفتی؟

روزها به تو فکر میکنم 

شب ها خوابت را میبینم

برای عاشق شدنمان  زمان دیگری باید پیدا کرد...



آه نوشت:راست گفتی نه به من فکر میکنی نه خوابم را میبینی؟


فاطمه.صاد

ما خوشبخت ترین انسان های روی زمینیم

میدانی؟

ما بسیار خوشبختیم

همدیگر را سخت دوست داریم...


ما بسیار خوشبختیم 

من دردو دل میکنم

نق میزنم

داد میکشم 

تو لبخند میزنی.

ما بسیارخوشبختیم...


ما دعوا نمیکنیم

دل نمیشکنیم 

قهر نمیکنیم

ما بسیارخوشبختیم


 ما با هم غذا میخوریم

پیاده روی میکنیم

میخوابیم 

درواقع ما باهم 

زندگی میکنیم...


میدانی؟

من و قاب عکست بسیار خوشبختیم


۳ نظر
فاطمه.صاد

چگونه بگویمت؟

تو ادبیات شیرین زبان فارسی،

چشمانت غزل.ابروانت شعرسپید. پیشانیت دوبیتی.

من کودک لال مادرزادی که میخواهد به تو بفهماند:


"دوستت دارم"


۱۰ نظر
فاطمه.صاد

آرزوهای ما یک روز حال میشوند...

بی شک  آرزوها 

تک به تک 

جایی منتظر مایند

تا بعد قطع امید ازآنان 

به وقوع بپیوندند...


+صیادی که آهویی را رها کرده ،آهو به دنبالش بازخواهد گشت

ولی در پی آهو  بودن اورا ترسانده و بیشتر خواهد گریخت.

🌛


فاطمه.صاد

ظلوما جهولا...

قصه از آنجایی شروع میشود که تو صاحب اختیار میشوی اصلا کاش ما دچار جبر بودیم و هرچه دیگران میخواستند همان میشد:|

میبینید آدمی زاد است دیگر راضی نمیشود:|

حالا که اختیار را به این جهول ظلوم داده اند کار سخته آغاز شده است.

من مانده یک طرف ،دل جان یک طرف دیگر.تازگی ها دیگر آبمان توی یک جوب نمیرود. او دلبری میکند من عاقلی.

حالا  صاحبخانه ،کلید را داده است دست من....

کلید را که به جهول ظلوم نمیدهند میدهند؟

از ویژگی های کسی که به او امانتی را میسپراند این است که باید عالم  عادل باشد.باید علم داشته باشد نسبت به آن امانت که چگونه نگهدارش باشد و باید عادل باشد .

حالا منم و یک انتخاب...:(

من در دو راهی یک انتخاب بزرگم 

میدانید ما همیشه و در هر حالی در یک دو راهی هستیم.ما همیشه در حال انتخابیم...

به صاحب این راه ها(صراط) تکیه باید کرد که گفتند: نحن صراط مستقیم...

پس: بسم الله الرحمن الرحیم....



پ.ن:شاید روال اینجا برای مدتی عوض شود،من بیشتر بنویسم،مزخرف تر و غیر ادبی تر بنویسم،اما هر روز بنویسم!

 کنارم بمانید ؛) نظرات هم گاهی باز میشود و گاهی بسته تا بدانید که موظف به نظر دادن نیستید اما با نظراتتان آرامم میکنید

12تیر ماه95


پ.ن تر:میگویند رسول خدا سایه نداشته است!نمیدانم این حرف تا کجا میتواند درست باشد اما دراین که ایشان نور بوده اند شکی نیست... دراین که ایشان منیت را به پای اوییت کشته بودند شکی نیست دراین که ایشان از هوی و هوس سخن نمیگفتند و کلام و کلمه خدا بودند هم شکی نیست... و جای شک باقی نمیماند! چون خورشید در عالم حقیقت هم سایه ندارد!


پ.ن ترین:با  توجه به عکس پایین متوجه خواهید شد که بنده سایه ی طویل و عریضی دارم!!!


                   

فاطمه.صاد