واحه

در
میانه ی
ریگستان...

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرا کسی نیست من را نازنین صدا بزند؟

یا باران....سبزه...باد:)برای مواقع بی قراری هایمان طوفان.. یا زمانی که  نفس کم آورده توی ترافیک شهر یا روزمرگی زندگی ،نسیم...

آه از آسمان...

همه ی عاشق های دنیا وقتی عشقشان پرشد و دارد سر ریز میشود باید معشوقش را آسمان صدا بزند..هر نفر باید کسی را داشته باشد که بتواند بگوید او آسمان من است....

  • فاطمه.صاد
میان نون نوشتن نویسندگان با عین عاشقی عاشقان 
من عشق را انتخاب میکنم 
بی هیچ حرفی 
بدون عین 
بدون شین 
بدون قاف 
بدون نقطه ها 
شبانگاه
که صبح امتحان نزدیک است
دیگر دل تاب این سینه را ندارد...


  • فاطمه.صاد

حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه

از گفتنش امتناع کنم...

  • فاطمه.صاد

Just because it's what's done doesn't mean 

it's what should be done


خوب بالاخره فرجست و باید فیلمای ندیده رو ببینیم فیلم های دیده رم مرور و نقد کنیم.


خواستم بگم علاوه بر این که سعی کنین خودتون رو خیلی زیاد طرفدار محیط زیست نشون بدین بهتره بدونین الا  با همین یه جمله  شاهزاده رو شیفته و واله ی خودش کرد. هر چند موهای طلایی و اندام پرنسسیش چندان بی تاثیر نبود -___-

  • فاطمه.صاد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه.صاد
یکی میگفت نمیدونم کی بود و کی (چه وقتی!)

تو رابطت رو با خدا درست کن...رابطتت با خلق خدا درست میشه...

  • فاطمه.صاد

من همین الان الگوی زندگیمو پیدا کردم الگوم حالا نه نویسنده ی مورد علاقمه که تو کف نوشتنشم ،نه جامعه شناس خفن دوران نوجوانی وقتی همه عاشق بازیگر و فوتبالیست بودن من روش کراش داشتم نه هم اون استاد عشق دانشگامون که وقتی حرف میزد قلب بیرون میزد از چشام و میخواستم استاد راهنمام بشه


الگوم (یکی از الگوهام)اون پیمانکار "انسانست "

فرشته ای که خدا واسم فرستادش بی شک.صبح از کلاس پنج واحدیم زدم رفتم پروژه ی مترو ،از بی شعوری حراست که بگذریم نمیذاشت برم تو...یه مهندس دیگه (اینم واقعا آدم خوبی بود دز خوب بودنشم بالا بود ولی وقتی مقایسش میکنم با اون پیمانکار عشقه مثل یه ستاره کنار خورشیده نورش زیاده ولی خوب پیش خورشید اصن به چش نمیاد)

آزه اومد و راهنماییم کرد تا این که ناجیم تو کادر دوربین ظاهر شد شروع کرد به توضیح.مرحله به مرحله. نقطه به نقطه.بعد دیالوگ طلایی قصه اونجا بود که گفت بخواین از مراحل قبلی و پروژه های دیگم واستون عکس و فیلم بفرستم)

بالایی که پشتم درومدنو واقعا حس کردم.

الان پیام دادم کلی عکس فرستاد با توضیح.

خدایا من لایق این همه خوبی هستم؟؟


برا اینکه سوتفاهم نشه بگم فرد مورد نظر پسر نبود و مرد بود تازه پروفایل تلگرامشم عکس بچش بود و من هم همین یه بار کارم به این آدم افتاده.. حالا طوری نشه بگین چرا گفتم عشق واقعا واژه دیگه ای نیافتم....


  • فاطمه.صاد

کی پایست به یه کتاب فروشی دستبرد بزنیم؟قول میدم از هر کتاب یه جلد بردارم و دزد منصفی باشم.من حساب کردم کلی کتاب نخونده دارم که هربار نمیتونم برم از کتابخونه بگیرم و دوباره پسش بدم،تو کتابخونه ی خودمم نه جای خرید کتاب اضافی هست نه دیگه مامان میزاره کتاب بخرم. مگر اینکه کتابارو  بدزدم بریزم تو پارکینک.بگم یکی بم هدیه داده البته به زور.

دارم یه کتابخونه مخفی طراحی میکنم جاش زیر تختمه بقیه آت آشغال ا رو میریزم دور هر بار که کتاب بخرم میزارمش اونجا.

مثلا یه روز مامان بیاد از در تو و در نزنه بگه اهه کتاب جدید خریدی؟(با چشای گرد و ابروهای توهم گره خورده)

بعد من بگم نه مامان به خدا اشتباه میکنی داشتم سیگار میکشیدم: ))

  • فاطمه.صاد

میدانم

آخر قصه که پرده ها بیفتد من گریه خواهم کرد.

این چشم بند را که از چشم هایم بردارند ،نور که به این قفس تاریک بتابد راز قصه را خواهم فهمید.

میدانم

تمام این لحظات تاریک که من سرگردان بوده ام تو دستم را گرفته ای،از مسیر هایی که پر از چاله هابود عبورم داده ای ..و من بی خبر از سختی راه، تمام راه را به خاطر خار کوچکی که در پایم رفته بود گریه کرده ام .

این نامه ی آشتی میان من و توست

امروز تیره ترین شب زندگی من بود.. صبح شاید نزدیک باشد

با من دوباره آشتی میکنی؟






فداک

  • فاطمه.صاد

آخرش روزی بهار خنده هامان میرسد...




  • فاطمه.صاد