۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

یا مکرم من استکرمه

ما آدم ها در داستان زندگی مان گاهی به افرادی برخورد میکنیم که انگار متن زندگی مان به هم گره خورده است.میان اتفاقات روزمره مان شباهت هایی پیدا میکنیم که عادی به نظر نمیرسند.افرادی را میبینم که در آستانه راهی هستند که ما پیش تر آن را طی کرده ایم.

این اتفاق برای فرزندان بزرگ تر خانواده ها  می افتد. خواهر یا برادر کوچکتری که گام در راهی گذاشته است که شما نیز در دوران نوجوانی سودایش را در سر داشته اید.

دوستی که آرزویی در سر میپروراندو آن آرزو برای شما خاطره ی تلخی بیش نیست.

حال اگر به آن فرد مذکور که اگر عزیز دلتان هم باشد ترحم کنید و بگویید من این راه را رفته ام،میدانم انتهای کوچه بن بست است و او قبول نکند چه میکنید؟



امروز را پای صحبت کسی نشستم که در حرف هایش خودم را میشنیدم.او برایم تداعی کننده روز های گذشته ام بود شیدا،عاشق،دل داده...

این بار از عقل و عشق میخواهم دعوای دیرینه شان را کنار بگذارند و کمکم کنند،

میخواهم این بار مدال پیروزی به گردنم باشد و جام سربلندی به دستم...

سخت است...سخت است داستان زندگی کسی که از یک سوراخ دوبار گزیده شود و از چاله به چاه بیفتد...سخت است اما سخت تر میشود اگر آن کس تو باشی و همه ی گره ها را باید با دست های نداشته ات باز کنی....


راستی خدایی که آدم های گناه های کبیره را میبخشی

گناه آدم های دوبار گناه های کبیره اندر کبیره را هم میبخشی؟

پ.ن:گاهی فکر میکنم که اگر حر در داستان واقعه ی کربلا نبود روا بود که من هزار بار از نا امیدی بمیرم،اما چون بوده است و بودنش در کربلا را به شدن در کربلا تبدیل کرده است روا نیست که هر روز غم گین تر از دیروز باشم.و از غم بمیرم.

۰ نظر
فاطمه.صاد

یا حافظ من استحفظه

پایم پیچ میخورد.درد میگیرد.دربه در به دنبال شکسته بندی میگردیم.روز تعطیلی است.میرسیم.میگویند شکسته بند رفته است خارج از شهر.کیلومتر ها ماشین می راند تا به آن ده برسیم.آدرس باغ را که در جای پرتی است پیدا میکند.از ماشین پیاده میشویم.سرپایینی شیب زیادی دارد.باغ در دیگری ندارد.میگویم برگردیم من نمیتوانم راه بیایم.میگوید دستت را بده به من. گمان میکنم که میخواهد زیر بغلم را بگیرد میگویم نه درد میکند اما میگوید بشین پشتم.اولش شکه میشوم.بعد خجالت میکشم میگوید زود باشه دیگه.من را به پشتش میگیرد تا از سراشیبی پایین برویم.من خجالت میکشم.او مثل کوه است ..نه. کوه مثل اوست.


سهمم از زندگی یک اتاق میشود.کتاب هایم را چیده ام روی هم.ارتفاع کتاب ها یک متر در دو ردیف.روزی چهارده ساعت درس میخوانم.خسته ام.اسم کتاب های گران کنکور را از من میپرسد و میخرد.از خواب شیرین یک روز تعطیلی اش میگذرد و من را کلاس قلم چی میبرد.روز ها بعد ناهار استراحت نکرده من را به کلاس زبان آن طرف شهرم میبرد.شب ها دیروقت به خانه می آییم.

سه روز به کنکور مانده همه چیز عجیب است...من به او شک میکنم یواشکی با تلفن حرف میزند.با مامان پچ پچ میکند.زیاد بیرون میرود.روز کنکور بغلم میکند.خانه که می آیم غم غم.همه جا غم است.بابابزرگ سه روز است که مرده. بابا گفته به من نگویند تا کنکورم را بدهم یک سال دیده است که چقدر تلاش کرده ام.چند روز را فقط توی پارکینگ خانه مان گریه کرده است....


هزینه های رشته ی پرخرجم را میدهد،به خاطر من قبول میکند که سفرمان به جاهای تاریخی باشد،پای کروکی کشیدن هایم صبر میکند.مامان و خواهرم را بیشتر میگرداند و میگوید صبرکنند تا کروکی ام تمام شود.مامان را راضی میکند وقتی من مدام کتاب میخرم.وقتی دلشکستگی ام را میبیند ترتیب سفر میدهد...با این که قبل ها از سفر جاده ای با ماشین خودمان میترسید.حق انتخاب را به خودم میدهد و وقتی میشنود که جوابم منفی بوده است قبول میکند.ناله  های شبم را میشنود و صبح به روی خودم نمی آورد.غم هایم را ،خستگی هایم را ،دلشکستگی هایم را بی آن که بگویم میفهمد،همراه گریه ها  و خند هایم.

پدر

۰ نظر
فاطمه.صاد

یا ناصر من استنصره

فقط دارم حواسم را پرت میکنم همین

.فیلم میبینم.یعنی فیلم نمیبینم

فیلم میبینم که کاری به جز فیلم دیدن انجام ندهم

.


با همین دلیل بالا کتاب میخوانم،به دانشگاه میروم،موسیقی گوش میکنم و هر روز وقتم را به بهترین شکل ممکن تلف میکنم! 

۰ نظر
فاطمه.صاد

یا غافر من استغفره

دلم برای یک رفیق تنگ شده است.برای دوران دبیرستان،برای دوستی های یک رنگ و عمیقمان،برای سال های کنکور،سال سخت،برای کتابخانه رفتن ها،برای قلم چی رفتن ها،مریض شدن هایم،گریه کردن ها،میگرنم،برای ساعت دینی ،بحث های فلسفه مان،برای گوشه کلاس نشستن ها و به حرف معلم گوش ندادن ها،برای گریه های مشترکمان،برای ناهار مشترکی که هربار یکی مان می پختیم و میبردیم،برای جوش های مسخره ی صورتم،برای شب تا صب شریعتی خواندن هایم،برای استرس داشتن هایم،برای وبلاگ نویسی آن دوران،خواب های آن دوران،سختی های آن دوران ،دلم برای همه این ها تنگ شده است...دلم برای یک رفیق  تنگ شده است.


دلم برای همه ی مریضی ها،غم ها،بدبختی ها ،سختی ها و مشکلات دنیا تنگ شده است...که همه ی این هارا داشته باشم .

اما  هنوز ،

تو را هم 

داشته باشم....


۰ نظر
فاطمه.صاد

یا راحم من استرحمه

خودت را ،خودت را تورا دوست داشتم.....

تو را دوست داشتم هیاهو نکردم....
۰ نظر
فاطمه.صاد

یا عاصم من استعصمه

1.می را گفت فقط شب اول


گفت فقط شب اول را گریه کن.شب اول نامه بنویس و خودت را رها کن.شب اول آنقدر گریه کن و دلت را بچلان تا خشک خشک شوی مثل چاه خشک.

من خسته ام حالا اگر همه ی شب ها را گریه نمیکنم اگر دیگر نامه نمینویسم اما خسته ام همه ی شب هایی که کسی انگار حرف های من را نمیفهمد زبانم برایش مجهول است. 


مگر دل آدم چقدر میتواند تنگ شود؟

گاهی یادم میرود که باید همه این ها را یادم برود.


2.میم میگوید چون خدا به قلم قسم خورده نمیتوانه با آن چیزهای مسخره بنویسی .من هم گفتم به خاطر همین دارم وبلاگ مینویسم چون با قلم نیست با صفحه ی تاچ است.خودمم میدانم جوابم صرفا جهت پیچاندن وی بوده است!


3.دفترچه ی نامه ای ام را دوست دارم.نامه هایی که بی آدرس اند. نوشته میشوند ولی ارسال نمیشوند.ولی خوب خوانده میشوند .

دفترچه های نامه ای خوب و باوفا اند.یکی اش را برای خودتان جور کنید.


4.حذف شد


5.از زمین و زمان و درس و دانشگاه و ماکت و اسکچ و تلگرام و اینستاگرام و گردگیری خانه و اتاق, حاضر شدن برای رفتن به بیرون و زل زدن به دیوار و غذا خوردن و خوابیدن و تمام شدن شارژگوشیم و حجم اینترنت و آشپزی کردن و نگران بودن و استرس داشتن و زخم معده گرفتن و میگرن داشتن و دلتنگی گرفتن و شب ها گریه کردن و از پسره که واه واه تازگی ها عاشقم شده و از خودم از خودم از خودم و همه این ها خستم....

ازین که همش خستم هم خستم...


۰ نظر
فاطمه.صاد

همینقدر خوش حال...

همینقدر امید بخش که وسط این آشوبستان دارم دلم را می آورم پیشتان تا آرامم کنید. همینقدر مرهم برای دلم که شما که نه من یک شباهت عجیب بین خودم و خودتان پیدا کرده ام.

همینقدر حس خوشبختی میکنم که چشمم به چشمتان خواهد افتاد و برایتان در دل خواهم گفت و درد دل خواهم کرد.


همینقدر ساده ،بی هیچ کلمه ی سختی بگویم میشود دوستتان داشته باشم؟


همینقدر خوب که دارم میرم دیدار دختر باران و خواهر ماه

:)

۰ نظر
فاطمه.صاد

مزه ی غم

از همان هایی که زیر زبان میگذارم و صدای ترق ترق میدهد.


شکلات را از دستان کوچک مهربان خواهرم نمیگیرم چون نمیخواهم که مزه ای را که او در زیر زبانش هست تجربه کنم.یک بار برای همیشه مزه ی آدامس موزی من را نمک گیر کرده است و حالا چند ماه است که نمیتوانم آدامس موزی بجوم.


دوست داشتنش مزه ی آدامس جیلی بیلی میداد .نه شیرین نه تلخ نه ترش.مزه ی غم انگیز.تا حالا چیزی با مزه ی غم انگیز خورده اید؟


+کور بود نمیدید من که از سیب  متنفرم خونشون از دستش سیب قرمز میگیرم؟

_کور بود دیگه.گور نبود نمیپرسید 

۰ نظر
فاطمه.صاد

طاقت بیار طاقت بیار....

ته تهش هرچقدر محکم باشیم میشویم کوه.ولی کوه هم با آن طول و عرضش میلرزد گاهی میلرزد. بیا و فرض کن که من هم کوهم کوهی که لرزیده است کوهی که دیگر توان ماندن ندارد.کوهی که آتش فشان غیر فعال است دلش آشوب است. پر از خون دارد میجهد میخواهد فریاد بکشد میخواهد همه ی خیابان را بدود و فریاد بزند نه دیگر نمیتوانم دیگر هر چه سکوت بس است هر چه کلام با چشمانم نگفته ام هر چه حرف هایم را خورده ام دیگر خسته ام. دیگر دلتنگم. دیگر نمیخواهم محکم باشم.


چشمانم را نیمه باز نگه میدارم و دیگر نگاه نمیکنم.فرو میریزم.تکه هایی از من لای مبل.تکه هایی از من روی فرش.تکه هایی از من روی زمین گریه میکنند.
۰ نظر
فاطمه.صاد