واحه

در
میانه ی
ریگستان...

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

طوسی جان دلم

 وقتی آب شدی، آن مس مذاب بودی وقتی از غلظت بودن ذوب میشدی ،نفس کم آوردم.

دستهایم گرمای تابستان را داشت ..آبی آسمان چشمانت را به گلویم ریختی.

باغ آلبالو وگیلاس چیدم و میچینم در هوای سبز بودنت.صدای گنجشک می آید صدا بال جبرئیل به جان میخورد بوی نور میدهد خنک خنک میشود دست های تابستانی ام.

آه شعله کشیده است  در مطبخ دلم.....

.من عشق میپختم.. خام بودم!از دوریت سوختم و سوختم. باز یک جرعه از آب حیات چشم هایت را به جانم میریزی؟

  • فاطمه.صاد

آبی بود. نه آنقدر که اسمش را آسمان بگذاریم.

 دل داشت ولی نه دلتنگ تر از انار ها که ترک بردارد.

فاصله بود، درد بود...درد را هم که میدانی از هر طرف بخوانی باز درد است. حتی از طرف او.درد داشت اما نه آنقدر که باران که گرفت چترمان را برنداشته نفس بکشیم تا آرام شویم.

ما دور میشدیم....ما دیر میشدیم...دیر میشد نه آنقدر که مهتاب مانند خوشه ی خرما شود نه آنقدر که زمین آفتاب را طواف کند. دیر میشد مثل سهراب چشم به راه،مثل فاصله ی آه از دل تا لبهایش.

سرخ بود اما نه به سرخی خون. نه به خون دلی که من خوردم.سرخ بود ولی نه به مهربانی سیب و طراوت اشک ها.اشک بود،مژه بود،پلک بود...

چ

ش

م 

هایش بودند!

هیس!جلوتر نرو!قصه همیشه به چشم های تو ختم میشود....

  • فاطمه.صاد


شدیدا به یک نفر برای اینکه بیاید درگوش من بگوید ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَما قَلىٰ

نیازمندیم...


* خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است!

  • فاطمه.صاد

قصه از آنجایی شروع میشود که تو صاحب اختیار میشوی اصلا کاش ما دچار جبر بودیم و هرچه دیگران میخواستند همان میشد:|

میبینید آدمی زاد است دیگر راضی نمیشود:|

حالا که اختیار را به این جهول ظلوم داده اند کار سخته آغاز شده است.

من مانده یک طرف ،دل جان یک طرف دیگر.تازگی ها دیگر آبمان توی یک جوب نمیرود. او دلبری میکند من عاقلی.

حالا  صاحبخانه ،کلید را داده است دست من....

کلید را که به جهول ظلوم نمیدهند میدهند؟

از ویژگی های کسی که به او امانتی را میسپراند این است که باید عالم  عادل باشد.باید علم داشته باشد نسبت به آن امانت که چگونه نگهدارش باشد و باید عادل باشد .

حالا منم و یک انتخاب...:(

من در دو راهی یک انتخاب بزرگم 

میدانید ما همیشه و در هر حالی در یک دو راهی هستیم.ما همیشه در حال انتخابیم...

به صاحب این راه ها(صراط) تکیه باید کرد که گفتند: نحن صراط مستقیم...

پس: بسم الله الرحمن الرحیم....



پ.ن:شاید روال اینجا برای مدتی عوض شود،من بیشتر بنویسم،مزخرف تر و غیر ادبی تر بنویسم،اما هر روز بنویسم!

 کنارم بمانید ؛) نظرات هم گاهی باز میشود و گاهی بسته تا بدانید که موظف به نظر دادن نیستید اما با نظراتتان آرامم میکنید

12تیر ماه95


پ.ن تر:میگویند رسول خدا سایه نداشته است!نمیدانم این حرف تا کجا میتواند درست باشد اما دراین که ایشان نور بوده اند شکی نیست... دراین که ایشان منیت را به پای اوییت کشته بودند شکی نیست دراین که ایشان از هوی و هوس سخن نمیگفتند و کلام و کلمه خدا بودند هم شکی نیست... و جای شک باقی نمیماند! چون خورشید در عالم حقیقت هم سایه ندارد!


پ.ن ترین:با  توجه به عکس پایین متوجه خواهید شد که بنده سایه ی طویل و عریضی دارم!!!


                   

  • فاطمه.صاد

خوابم میاید.آنقدر که اگه هزار سال هم بخوابم باز خوابم میاید...

امروز و چند روز پیش دلم از خودم شکسته است.انقدر سیاه شده ام که میفهمم بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

تابستانم..این گرما شروع شده است.شاید بخواهم که خیلی چیزهارو عوض کنم..

امروز هم دیر وقته....ولی امروز هنوز تموم نشده!

شروع با نام تو آغاز میشود!



یا علی

11تیر 95

  • فاطمه.صاد