واحه

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

سکانس اول:
جعبه ی شیرینی هارادر دست دارد وسوار آسانسور شده است لحظه ای نگاه میکند به شیرینی ها،وبه حالی که الان دارد...
صدای قلبش رامیشنود.خون به گونه هایش میدود .حالا تنهافقط دوچیز آرامش میکند.گریه ای از ته دل وآغوش او.

سکانس دوم:
لباس حریر سفید می پوشد باآن شلوار لی آبیش.موهایش را خرگوشی میبنند باکش ها صورتی...حالا احساس میکند انگار به سال های پیش برگشته است.سال هایی که هرگز تجربه شان نکرده است.
انتقام نزدیک است..

سکانس سوم:
دختر(درحالیکه جیغ میکشدوتمام بدنش میلرزد.گونه هایش برافروخته است وچشم های سبز رنگش سرخ سرخ):لعنتی...توحق نداری.توحق نداری .توهیچ وقت حق نداشتی وحق نداری.همه ی قلب وروح وجسم من فقط وفقط برای خداست.فقط خداااااااا

سکانس چهارم:
دختر (چادر سیاهش را به سر کرده است اما کفشی به پا ندارد! از صحنه دور میشود.درحالیکه موسیقی متن بسیار غم انگیز است.هیچ حرفی نمیزند اما به نظر میرسد هنوز قصه تمام نشده است.دخترک ازقاب محو میشود وکلمات آخرش را در بیننده فرو میریزد):باید جایی باشد مثل حرمی شلوغ یا مترویی شلوغ که به مقصدی نمیرسدیااتاقی کوچک وتنها وتاریک که کسی در آن راه نداشته باشد وگرنه آدم ها به اجبار تنهایی وتاریکی گور سردی را انتخاب خواهند کرد...

موسیقی متن قطع میشود.دختر باصدایی کمی بلند تر میگوید:سلام بر توای ضامن آهو.
گنبد طلایی برق میزند وکبوتری سفید از روی گنبد به آسمان میپرد.

  • فاطمه.صاد

فرداروز امتحانه..

یه امتحان بزرگ...بزرگ وحتی مهم تر از کنکور...

  • فاطمه.صاد

دیشب شب خیلی مهمی بود،شبی برتر از هزار ماه...
شبی ک فرشتگان و روح نازل میشند...بر کی ؟چرا؟چگونه؟روح؟؟
من سال ها با سوال هام سر کردم،هرچندالان جواب بعضیارو میدونم:)
اما معلومه که الله اعلم....
اون روز ها رو یادت میاد؟روزایی که تو باسر میرفتی ته چاه ولی..
فکر میکردی کاردرستی میکنی؟؟تو...دچار یک فتنه شده بودی...
چقد گریه کردم وحال خوبی داشتم...اما دیروز زیاد حال و هوام اونطوری نبود که باید باشه...
فقد یه دعا داشتم اون هم برای شما بود ظاهرا...
اما ته دعا مال خودم بود...مال همه:)
اولش این وب رو برای خودشمازدم...اما اما..هنوزم همین طوره...
فقط...فقط کمی نمیدونم چی باید براتون بنویسم...
دلم حرم میخواد:(
تاکی دلتنگی؟؟؟
  • فاطمه.صاد

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 

 فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود!

  • فاطمه.صاد

صدای اذان مسجدمون بیاد...

من چه حسی دارم؟؟

خوشحالی؟رضایت؟غم؟گرسنگی یا تشنگی شدید؟

هنوزم راضی نیستم از خودم...:(

راه درازه...

من خسته!به قول مامان تنبل..یکمم بی همسفر...

خدایا حال دل آدماروخوب کن..آمین..

دعا برای همه..مگه ممکنه؟میگه آره:)


نوشتن دیازپام عزیزمن:)

بنویس تا آروم بشی...یعنی ممکنه؟!

دعاکنیدبرای مانیز.

یاصاحب الزمان ادرکنی...

التماس نور:)

  • فاطمه.صاد

سلام:)

این اولین سلامه:)



  • فاطمه.صاد