واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!
(مطالب تا تاریخ 94/4/1آرشیو شد!)

در حین نوشتن این متن، هنگام خواندن جزوه های درس آن استاد خدا نشناس،موقع بالا رفتن از پله های دانشگاه،وسط امتحان وقتی که سر تا پا عرق کرده ام و به جز دو سوال ،جواب مابقی را فراموش کرده ام،هنگامه ی نا امیدی ; چه شب باشد و روز،زمستان باشد یا بهار، یاد شما که میوزد لبخند میزنم.

مثل سهراب که یک بار وقتی در بیابان کاشان هوا گرم شد و باران تندی رفت ،تنها اجاق شقایق بود که  گرمش کرد.




یکی به داشتن شما می نازد . دیگری به این که یک بار به گوشه چشم نظری به او انداخته و لبخند زده اید و کسی دیگر به این که یک بار خواب شما را دیده است.خواستم بگویم یاد شما تنها دارایی و آن لبخند و این پیام، ترجمان قلب من است میشود گاهی به شما فکر کنم؟

  • فاطمه.صاد

محبوبِ من