واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!

نبض توی سرم را احساس میکنم ،گردنم گر گرفته است،چیزی چشم هایم را از پشت به بیرون فشار میدهد،توی دلم چیزی سنگینی میکند وپاهایم تیرمیکشند.خیلی خسته ام اما فکر که میکنم که زیاد کار نکرده ام.مامور چای و آب بوده ام.ماموریتم را دوست داشتم و دارم.


عصر از خستگی روی مبل خوابم میبرد.صدای خاله جان را میشنوم که به سین میگوید :هیچ کس اندازه ی تو امروز کار نکرده است.به یاد دوستم می افتم که به چند نفر از دوست های مشترکمان همزمان پیام داده بود که تو تنها رفیق واقعی من هستی.

توی اتاق تاریک نشسته ام ودارم این متن را تایپ میکنم و فکر میکنم که سال بعد هم یعنی میتوانم در مجلس مولایم حسین به عزادارانش چای و آب تعارف کنم؟

از درد های بند اول تنها فشار پشت چشم ها را احساس میکنم.

  • فاطمه.صاد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">