واحه

در
میانه ی
ریگستان...

بگذر.


وقتی میان کویر غربت،مسافری غریب هستی.زبان باد را کسی نمیفهمد.بگذر.کلمات چون دانه های شن از دستانم فرو میریزد ولی من سنگین تر میشوم.چیز هایی در درونم رسوب کرده اند.اندوه ها،غم ها،افسوس ها،کاش ها،ترس ها.لایه ای ضخیم شده ام.

نماندن..همه چیز در نماندن بود. همه چیز در گذر بود.بیست و دوسال تمام از دیدارمان گذشته است ترس از آینده و پاهایی که کماکان خاکی این کویرند و بسته اند...چگونه توان گذر.رنج بزرگ تر از غربت

این که تو را نفهمند.کلماتت را در دایره المعارف ذهن خود نداشته باشند. من پیرم.جوانم.کودکم.مرگم.زندگانیم.هزارم و هیچ نیستم.

گاه از شوق لبریزم.هزار هزار امیدم.چاهی تاریکم.تمنایم.هوسم.عشقم.شوقم.دویییدن دویییدن و لذت یک آغوش،باد.آه من عاشق بادم.من چیستم؟هزارم..و هیچ نیستم.

آدمی چون بزرگ شد اندوهش نیز  بزرگ میشود. ولی آدم اندوهگین بزرگ چه غریبانه تنهاست...........باید غمش را در پستوی خانه نهان کند که اندوه مومن نهان  و شادی اش عیان است.

من چیستم ؟شادی ام.امیدم به تو.نا امیدی ام از آنچه به آن مطمعن بودم ولی تو نبودی.راهم،مقصد نیستم

چیستی؟نوری.نه نه.....لیس کمثله شی


آتشم.خاکم.جمع اضدادم.مشکی بالذات ام.توسی بالقوه ام.نا آراااممم.نا  آرام


آب روی آتش دلی.بذکرک تطمعن القلوب...

  • فاطمه.صاد

شطح