واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!

نفس کشیدن در دنیای افراطی افراطی چقدر نفس گیر است.بگذرم. ازهمه ی دود ها و عطر ها .آنچه که بویایی را بیش از حد تحریک میکند.گذر.دو شش پر هوای صبح اول وقت دلم میخواهد



شب ها موقع خواب چقدر دوست داشتنی ام.ترسو.باخته.کسی که خسته از کار برمیگردد و هیچ کاسب نشده است و همان هیچ را هم جیب بر ها ازش میزنند.چقدر مستاصل. کمی مانده تا فروپاشی.جایی میان ناامیدی و امید.آهی عمیق و امید به این که فردا خوب ترین تو خواهم شد.

و نسیان

چقدر آدم فراموش کار است؟اولین بارش الست بود.هر روز داریم پیمان اول را فراموش میکنیم.یک فراموشی ممتد. 


خوب نعمتی است .برای اینکه نرویم یکسره در گورهایمان بخوابیم.پاک کردن خاطرات زهر روزگار،جای زخم ها ،حسرت های کهنه و خشم ها

فراموشی. حتی به زور.اسلحه را زیر گلوی ناخودآگاهم بگذارم و حتی اگر به تهدید شده بتکانم تمام کثیفی هایی که روح را چرک میکند.


و درود خدا بر او باد گفت:فراموش کردن کسی که دوستش داشتی مثل به یاد آوردن کسی است که هرگز ندیدیش.حق گفت.


این چاقو را از این گلوی زخمی بردار.شب سلاح مومن چاقو نیست. اشک است.چیزی تا صبح نمانده .فراموشی فرامو... ف...

  • فاطمه.صاد