واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!

+هنوز که هنوز است این طنین صدای توست این لحن کلماتیست که از ورق ورق جان خوانده شده جانم میدهد.صدا  صدا نیست .زمزمه ی مستی ،ناله ی شیدایی ،سوز جگر ،آه دل و اشک چشم است.می است که خدا در ازل  تشنگی ام را با آن فرونشاند هدیه ایست از آن باغ ملکوت که با خود به یادگار به این خراب آباد آورده ام.

چقدر تو را آشنا یافتم...انگار صدایت معجزه ایست تا من  دوران رنج را با آن بگذرانم .



قسم به  تن صدا

زبان

لحن

وکلماتت

که حق گفته ای



+چقدر بی چاره است کسی که به کنار دریا میرود و برای اینکه آب آورد با خودش پیاله ای میبرد.این (فرد) بیمار و البته مجنون که پیاله اش هم از قضا شکسته بود جز انابه چیزی در آستین ندارد.ما که از ازل در دریای محبتتان شناور بودیم ولی چون ماهی صفت بودیم شناور بودن را احساس نمیکردیم.به قول یک رفیق بی ادبی نباشد شما خیلی زحمت ما را کشیده اید.مرحمت بفرمایید دوباره خودتان به قد کرامتتان نه به قد لیاقتمان این "ظرفمان" را پر بفرمایید.



+مانده ام  بین الحرمین که رسیدم چه دعایی بکنم که آبرو ریزی نشود .خوب نیست ملایکه از بالا پیش چشمان شما به ما بخندند.نشونم ماجرای اقیانوس و استکان کمر باریک



+ببخشید حواسم به صداتان بود...  کلماتتان را نشنیدم ..گفتید آنان را که از مرگ میترسند از کربلا میرانند؟


+هنوز نبسته ام.نه ساک را.نه بار آنور را.از تاپ تن ترسو های عالمم


+عددی فرد بودم که به تازگی گنگ هم شده ام


  • فاطمه.صاد