واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!

میدانم

آخر قصه که پرده ها بیفتد من گریه خواهم کرد.

این چشم بند را که از چشم هایم بردارند ،نور که به این قفس تاریک بتابد راز قصه را خواهم فهمید.

میدانم

تمام این لحظات تاریک که من سرگردان بوده ام تو دستم را گرفته ای،از مسیر هایی که پر از چاله هابود عبورم داده ای ..و من بی خبر از سختی راه، تمام راه را به خاطر خار کوچکی که در پایم رفته بود گریه کرده ام .

این نامه ی آشتی میان من و توست

امروز تیره ترین شب زندگی من بود.. صبح شاید نزدیک باشد

با من دوباره آشتی میکنی؟






فداک