واحه

در
میانه ی
ریگستان...

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود

از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود

مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود

دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود

دیگر شکسته بود دل و در میان ما

صحبت به جز حکایت سنگ و سبو نبود

او بود در مقابل چشم ترم ولی

آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود

حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت

با روی زشت زیور گوهر نکو نبود

اشکش نمی‌مکیدم و بیمار عشق را

جز بغض شربت دگری در گلو نبود

آلوده بود دامن پاک و به رغم عشق

با اشک نیز دست و دل شستشو نبود

از گفتگو و یاد جفا کردنم چه سود

او بود بی‌وفا و در این گفتگو نبود

ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است

عطری نماند از گل رنگین که بو نبود

آزادگان به عشق خیانت نمی کنند

او را خصال مردم آزاده خو نبود

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود


شهریار چقدر میتونه دوست داشتنی باشه؟از هدف های کوتاه مدتم اینه که سریعا دیوانشو بخرم..غزل هاش تو اولویتن.یا از کسی هدیه بگیرمش😢دلیل خوشحالی امروز بلند بلند خوندن این شعر بود.اونم مکررا و با صدای بلند برا خودم.یه قرار طلایی با خودم:سعی بکنم حال خودمو خوب کنم



واقعیت اینه یه چیز غمگین هم به شدت میتونه آدمو خوش حال کنه.یعنی حالشو خوش کنه.