تو را توی یک شی شکستم. انگار که تناسخ حقیقتی  باشد.شکستم...شکستم..شکستم.
خشم از درون میپوساند.از درون پوک میشوم ویک هو انگار که تلنگری ،لگدی به یک پایه ام بزنند...فرو میریزم.
بی تو ساختمانی شده ام رو ی یک پایه... دوام نمی آورم.شکسته هایم را جمع میکنم. لای کاغذ ها، دستمال کاغذی اشک ها..کاغذ پوستی اتود ها..نباید کسی غم ها ی ما را ببیند.خوشحالی مثل رعد است محکم و پر صدا می آید وقتی می آید همه را خبر میکند.غم مثل باران است شب بی صدا می بارد و صبح کوچه را خیس باران میبینی.
سیل غم دنیارا برداشت. دور از چشم بقیه وجعلنا خواندم..به من خلفهم سدا که رسیدم کیسه زباله ی غم هایم را انداخته بودند به سطل زباله...
به عطر خوش  بعد باران می ماند.. خدا را شکر که خرده شیشه های غمی که  جگر مرا خون کرده ،،، پای کسی را زخم نکرده است...