صبح که جانم به لب رسیده و حالم خراب تر از خراب بود و باز همان استرس همیشگی ام را داشتم تصمیم گرفتم حالا که دیگر همه چیز از دست من خارج است اولین چیزی که شنیدم و اولینی که کسی به من گفت همان شود.

دل توی دلم نبود.تو که بیشتر میفهمی.باید سکوت میکردم و در هیچ کلامی پیش قدم هم نمیشدم.رفتم.زیاد هم نرفتم.زود جواب داد خواسته ام از تو.پیر مردی پشت سرم داد زد نمیییییی روییییی؟


همین بود اصلا قصه همین بود.میخواستی که بروم؟یا ماندنم به جا نبود. تو که راز دل هارا میدانی، میدانستی مرددم ...هنوز نفهمیده ام که حکم به رفتن میکنی یا این لحنت درخواست برای ماندن است...چقدر از کلمات دور افتاده ام و حتی معنی شان را نمیفهمم.


چه در دل ِ من
چه در سر ِ تو
من از تو رسیدم به باور ِ تو
تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو
به خاطر تو
به گریه نشستم
بگو چه کنم …


به وقت اشک توی اتوبوس ولی پست نیمه شبی...