دیروز  اولین شیشه ی توی بالکن شکست.

پاییز باید یهو بیاد.محکم بیاد.با اون  جذبه همیشگی اش.ملموس مثل اون شعر:خیزید و خز آرید که هنگام خزان است..

خیابون تا پنج سانت پر برگ رنگی باشه.بارون بزنه به شیشه.نقل بباره سر عابرا.باد بیاد چترارو تکون بده انقدر محکم که مجبور شی چشاتو ببندی تا شن توشون نره.

ازین پاییز با ابهت ها با کلاسا که با پالتوی خز و پوتین چرم میان.پاییز اومده مهر اومده اما من مهری نمیبینم.


دیوونم ولی من عاشق بادم.حتی بیشتر از بارون و یا صبح های تعطیل زمستونی به خاطر بارش برف .