یک صبح دعا کردم که خدا یک چیز را از من بگیرد.گرفت. رفتنش را احساس کردم مثل یک روح.مثل یک لایه پیاز که انگار کنده اند.دارم shallow میشوم.یعنی سطح.دارم از عمق می آیم روی آب.اکسیژن دیگر به آب شش هایم نمیرسد. Shallow,یک فحش است.بله اگر دوستتان آرزویش توی کافی شاپ و مد و ماده و شکم و زیر شکمش خلاصه میشود میتوانید به او بگویید.اما روزمرگی هم آدم را شلو میکند.روزمرگی را ساخته اند که عادت کنیم.که چیزهای بزرگ تر را فراموش کنیم.من هنوز خیلی از کار هایی را هرروز موظف به تکرارش هستم درک نمیکنم.

شاید من هم دارم شلو می شوم اما من آن طرف بامم.بیشتر موسیقی ها به  شدت آزارم میدهند،به شدت غمگینم میکند دوست دارم توی غار شخصی ام بمانم و دانشگاه را برای مدت کوتاهی تعطیل کنم با آدم های دروغ گوی زندگی ام قطع رابطه کنم و خودم را به زندگی برسانم...

خیلی عقب مانده ام..خیلی عقب مانده ام.پاهایم نا ندارند.