یک جور زلزله درونی.در همین حد. در همین حد که شاید ویران شوم.از درون متلاشی شوم.باید بودی بی مرام باید بودی و تکه های جدای تنم را به هم میدوختی.چهل تکه ی زیبایی میشدم قول میدادم.باید بودی و این زخم را بخیه میزدی باور کن همه که مهربان نیستند کسانی هستند که نمک میپاشند.آنقدر نیستی که احساس کنم که نبودنت تنها چیزی است که به من میرسد آدم باید چیزی داشته باشد که با بقیه فرق کند یک چیز که  خدا او را با همان بشناسد. یک چیز عمیق متفاوت.من ندارم لابد به گمانم از همان ملکوت توسی ام.توی خیابان که راه میروم یک توسی بین هزارتا توسی دیگر به چشم نمیخورد.زیاده معمولی ام.اما باور کن هنوز دارم احساس میکنم حجم نبودن را.سنگینی روی دوشم را.خارتوی چشمم را.بغض گلویم را.نیستی و دارم از درون متلاشی میشوم کلمات ساقطم میکند.. من را نمیفهمند.