دارم به بیست و دو سال پیش فکر میکنم.توی همین روزهای سرد دارد  گرم ترین اتفاق خانه ی ما می افتد...دو ماه زودتر.کسی هست که برای دیدن این دنیا خیلی عجله داردمگر اینجا چه خبر است...؟با انگشتانی به باریکی چوب کبریت ،بدنی به  سبکی پر قو ولی چشمانی روشن... میخواهد نور را ببیند و چشمانش روشن تر شود..احتمالا بابا بزرگ توی گوشش اذان خواهد گفت و اسمش را صدا خواهد زد .اما خدا ...چه چیزی باعث شد که این کودک به دنیا بیاید هرچند قبل از به دنیا آمدنش خیلی ها با او نا مهربان بوده اند..

بیست و دو سال قبل اگر باشد...نزدیک است خیلی نزدیک که من کم کم متولد شوم:)


*که تو در دلم نشستی..