واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!

هندزفری ام را میگذارم گوش هایم و صوت یاسین را پلی میکنم.انگار قرار است باران بیاید.عزیزی  میگفت باران برای ما نمیبارد،بلکه  می آید.مثل کسی که از همین زمین مدت هاست که به سفر رفته و دوباره قرار است کنارمان بازگردد.دم غروب و به قول سهراب حضور خسته ی اشیاست.کاش زود تر برگ ها بریزند،درخت ها سبک تر شوند.احساس میکنم که بار برگ ها روی دوشم سنگینی میکنند.کاش گناهانمان بریزند و سبک تر شویم.یاسین رسیده است به آیه ی او لیس الذی خلق السماوات و الارض...آیه ی من،آیه ای که توی قرآنم هایلات کرده ام.کاش میتوانستم کاری کنم که قاری این آیه را بلند تر بخواند.اولین برگ از شاخه جدا شده و جلوی پایم به زمین  می افتد.آسمان دلش گرفته است شاید باران بیاید زیر لب میگویم:وبکم ینزل الغیث،وبکم یمسک السما..یاسین دوباره پلی میشود.احساس میکنم کمی سبک تر شده ام...

نظرات (۲)

پاییز بهاریست که عاشق شده باشد...
پاسخ:
زرد است که لبریز حقایق شده است..
  • دختــــری از تبــار فاطمه
  • احساس میکنم کمی سبک تر شده ام...
    پاسخ:
    ...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">