چخوف داستانی دارد که در آن مرد جوانی قبول میکند سر یک شرط بندی پانزده سال از عمرش را در یک اتاق زندانی بماند تا مقدار زیادی پول ببرد .این مرد در لحظات پایانی شرط بندی، تنها زمانی که پنج دقیقه تا پایان پانزده سال مانده، آگاهانه از اتاق بیرون  می اید و شرط بندی را میبازد .


روزهاییست که من هم احساس همین مرد را دارم. از زمانی که  معماری را برای  زندگی ام انتخاب کرده ام، آگاهانه زندگی ام را باخته ام.


+نمیدانم کی بود.قبل از اتوبوس یا بعد از اینکه پیاده شدم. یا وقتی دوبار خیابان را رفتم و آمدم تا نامیرا بخرم اما انگار روزی ام نبوده است  ومن پیدایش نکردم.نمیدانم رویایم را کی پیدا کردم. همان جا وسط خیابان یا کنار شیشه ی اتوبوس میخواستم فریاد بزنم"یوریییییکاااا"انگار که بزرگترین کشف زندگی ام را کرده باشم.من رویایم را پیدا کرده ام الان.شاید دیگر دانشگاه برایم حکم سلاخی خانه را نداشته باشد.من کسی که بیشتر رویاهایش را باخته است، به رهبر ارکستری میمانم که قبل تمام شدن اجرا برگشته ام و به تماشاچی ها نگاه کرده ام.حالا دارم رویایم را وا میدهم.میترسم که کسی تنها رویایم را نیز از من بدزدد.


+آبنبات هل دار خیلی زیر زبانم شیرینی کرده است.تا اینجا که کتاب خوبی بوده است///