عشق به رسوا شدنش... نمیدانم. 

عشق دل آدمی را گرم میکند،شعله ایست که  ابتدا در دل  جرقه میزند و جان آدم را گرم میکند شاید حکمت اشک همین باشد که چون آب است و خنک، شعله ی جان آدمی را تسکین می دهد.قلب خالی مانند خانه ی خالیست .پژواک صدا تویش میپیچد و آدم توهم میزند که تنها نیست و دورو برش پر از صداها و آدم هاست  ولی تنهاست و تنهایی توهم می آورد. عشق در دل آدمی سرریز می شود پر می شود و می ریزد و میجوشد مثل چشمه ای  از دل کوه.نمیدانم این عشق سرازیر شده چه میشود اگر ظرف و مظروف اندازه ی هم نباشد؟اگر عاشق به عشق خود نرسد؟تکلیف عشق جاری شده،فوران شده چیست؟کجا میرود؟به کجا میرسد؟نابود میشود کانه از ابتدا هیچگاه نبوده است؟یا قانون پایداری عشق اینگونه است که عشق نه به وجود می آید نه از بین میرود بلکه...

عشق را نمی توان مخفی کرد.شعله نیست ،جرقه نیست ،آتش است. هیچ گاه کسی را که آتش به جانش افتاده دیده ای؟چگونه ساکت بنشیند؟عشق مخفی نمیشود از گوش و دهن و دماغ آدم میزند بیرون و نمیتوان جلویش را گرفت. 



سَلامٌ للذین 

أحبُّهم عبثاً . . .

سلام بر کسانی که بیهوده دوستشان داشته ایم...عشق توی دلمان سرریز شده و رفته است.کجا؟نمیدانیم.بی خبر از اینکه دل ها دست خداست و اوست که میتواند دل ها را به هم نزدیک تر و  یا دور تر کند.