مامان ها عجیبند.روز های سال تحصیلی که صبح تا شب را دانشگاه هستی و شب جنازه ات به خانه میرسد و صبح دوباره جنازه ات به دانشگاه میرود دلش برایت تنگ میشود.مدام نگرانت میشود طول روز به تلفن همراهت زنگ میزند و میپرسد ناهار خوردی؟کی میای؟انگار که برنامه ی هفتگی من را نمیداند.

باباها عجیب ترند دیر که کنی نگران میشود که انگار دانشگاه همان مدرسه است و همه چیزش با حساب و کتاب است.باباها تو دارند.بیشتر باباها مغرورند اما باباها را میتوان دوست داشت حتی پرستید چند روز مونده به روز کنکور که  نگرانت هستند و یک جوری به آدم نگاه میکنند.



حالا مامان عحیب و بابای عجیب ترم فوق عجیب میشوند وقتی برای دخترشان خواستگار میاید.توصیفی برای این حالات ندارم اما دوست دارم این حالت عجیب تمام شود و من دوباره خود واقعی ام شوم.


خدا کند خواستگار که می آید و تو دلت با او نبود طرف هزار و یکی ایراد داشته باشد .خواستگار بی عیب که بیاید نمیدانی چه کنی اگر دلت با او  جور نباشد.

 

س ل ا م... 

همین اول نامه بگویم که حسابی دلخورم. نگاهت نمیکنم.به خاطر همه ی روز ها یی که دیر شد آمدنت و این جا کسی من را نمیفهمید و  من دوست داشتم کور باشم و هیچ گاه نگاهشان نمیکردم.شاید مرده باشی وسط راه.وسط راه به دنیا آمدنت. یا خفه شده باشی از تعفن این دنیا.یا دور باشی آن قدر که نقشه ی کره ی زمین را باید چند لا تا کنی تا ما کنار هم بیفتیم.آدم های قبل تو را میبینم که چقدر سبک اند که چقدر سیاه و سفیدند چقدر مسموم اند و فکر میکنم که تو چقدر باید رنگین باشی که که گرد غم این روز هارا بشوری و ببری.آبی آسمانی باش لطفا:)