نمیدانم کدام تاریخ و کدام روز از روز های سال بود،میدانم که دلشکسته و غم گین بودم.
نمیدانم آنروز داستان مورد علاقه ی تو کدام داستان بود.کدام یکمان را عاشق تر بودی.نمیدانم میشود از همه ی اتفاقات گذشته گذشت؟
میدانم نشستم و قرآن سبز رنگم را گشودم.مثل همان موقع که مسیر خانه تا آبرسان را با هندزفریم یاسین گوش دادم و توی دلم گریه کردم.خواستی که قرآنت را باز کنم:اولیس الذی خلق السموات و الارض بقادر علی ان یخلق مثلهم ؟
بلی.وهوالخلاق العلیم...
نمیدانستم...اما این بود .در غم،تاریکی ،اندوه غرق میشدم که دستم را گرفتی.واگر آن روز که نشانی اش از یاد رفته ،آن آیه را در گوشم زمزمه نمیکردی من تا ابد ویک روز در غم انگیز ترین حالت ممکنم غرق میماندم.