انگار توی سرم بازار مسگرهاست.پر از هزار تا صدای جور و  واجور .زیر و بم ،آرام و بلند که توی هم رفته و پیچ میخورند.انگار کن دستفروشی را که بساطش را پهن کرده و صدایش را تا ولم آخر بالا برده است،دیگ های مسی  را که بهم برخورد میکنند،پسرک دستفروشی را که  دنبال هر بچه ای میدود و فریاد میکشد:بادکنک،بادکنک... خانوم بادکنک بدم؟

حالا 

تصور کن دختر بچه ی تنهایی را که مادرش را گم کرده،گوشه ای ایستاده و مبهوت این شلوغی است.آرام گریه میکند و گاهی فریاد  میکشد.اما صدایش؟صدایش بین همه ی صداها نیست میشود. چشم هایش اشکی و قلبش پر از حسرتی است که  چرا دست مادرش را رها کرده است...



راستی چه شد که  دستت را رها کردم؟؟؟




(انگار توی سرم بازار مسگر هاست...)