واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!

انگار توی سرم بازار مسگرهاست.پر از هزار تا صدای جور و  واجور .زیر و بم ،آرام و بلند که توی هم رفته و پیچ میخورند.انگار کن دستفروشی را که بساطش را پهن کرده و صدایش را تا ولم آخر بالا برده است،دیگ های مسی  را که بهم برخورد میکنند،پسرک دستفروشی را که  دنبال هر بچه ای میدود و فریاد میکشد:بادکنک،بادکنک... خانوم بادکنک بدم؟

حالا 

تصور کن دختر بچه ی تنهایی را که مادرش را گم کرده،گوشه ای ایستاده و مبهوت این شلوغی است.آرام گریه میکند و گاهی فریاد  میکشد.اما صدایش؟صدایش بین همه ی صداها نیست میشود. چشم هایش اشکی و قلبش پر از حسرتی است که  چرا دست مادرش را رها کرده است...



راستی چه شد که  دستت را رها کردم؟؟؟




(انگار توی سرم بازار مسگر هاست...)

نظرات (۱)

سلام پانتی هستم مدیر سایت شاناشاپ  
http://shanashop.ir

خوب بود.ممنون🌹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">