نه که از تیزی چاقو بترسم نه که نتوانسته باشم دل بکنم ،نه که حرفت را قبول نکرده باشم و گمانم رفته باشد که دروغ گفته ای،نه...


حکایت دروغ و ترس و دل نبریدن نیست.



حکایت ابراهیمی است  که از آتش گذشت و حتی گلستانش کرد،حکایت کسی عاشق ،کسی که زیادی عاشق بود اما عشق را درست نفهمیده بود.


حکایت دروغ و ترس و دل نبریدن نیست.


حکایت عشق بود.عاشق همیشه معشوق را برای خودش میخواست

اما 

تو ...عشق را برای همه میخواستی.معشوق را برای همه میخواستی.

(حکایت تو بود

و من)

حکایت تو بود که از هر چه دوست داشتی گذشتی و جز زیبایی ندیدی 

حکایت من بود که همراه دلم پایم هم لغزید و به جای اسماعیل هایم ابراهیمم را قربانی کردم و به جای بتکده دلکده را شکستم و تبر بزرگ هم روی شانه ی خودم جا  ماند...


حکایت من است:  ضاقت صدری.