واحه

در
میانه ی
ریگستان...

گاهی کلمه
گاهی کوک
گاهی نقش
گاهی رنگ
همیشه دلتنگی...!

نه که از تیزی چاقو بترسم نه که نتوانسته باشم دل بکنم ،نه که حرفت را قبول نکرده باشم و گمانم رفته باشد که دروغ گفته ای،نه...


حکایت دروغ و ترس و دل نبریدن نیست.



حکایت ابراهیمی است  که از آتش گذشت و حتی گلستانش کرد،حکایت کسی عاشق ،کسی که زیادی عاشق بود اما عشق را درست نفهمیده بود.


حکایت دروغ و ترس و دل نبریدن نیست.


حکایت عشق بود.عاشق همیشه معشوق را برای خودش میخواست

اما 

تو ...عشق را برای همه میخواستی.معشوق را برای همه میخواستی.

(حکایت تو بود

و من)

حکایت تو بود که از هر چه دوست داشتی گذشتی و جز زیبایی ندیدی 

حکایت من بود که همراه دلم پایم هم لغزید و به جای اسماعیل هایم ابراهیمم را قربانی کردم و به جای بتکده دلکده را شکستم و تبر بزرگ هم روی شانه ی خودم جا  ماند...


حکایت من است:  ضاقت صدری.


  • فاطمه.صاد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">