ما آدم ها در داستان زندگی مان گاهی به افرادی برخورد میکنیم که انگار متن زندگی مان به هم گره خورده است.میان اتفاقات روزمره مان شباهت هایی پیدا میکنیم که عادی به نظر نمیرسند.افرادی را میبینم که در آستانه راهی هستند که ما پیش تر آن را طی کرده ایم.

این اتفاق برای فرزندان بزرگ تر خانواده ها  می افتد. خواهر یا برادر کوچکتری که گام در راهی گذاشته است که شما نیز در دوران نوجوانی سودایش را در سر داشته اید.

دوستی که آرزویی در سر میپروراندو آن آرزو برای شما خاطره ی تلخی بیش نیست.

حال اگر به آن فرد مذکور که اگر عزیز دلتان هم باشد ترحم کنید و بگویید من این راه را رفته ام،میدانم انتهای کوچه بن بست است و او قبول نکند چه میکنید؟



امروز را پای صحبت کسی نشستم که در حرف هایش خودم را میشنیدم.او برایم تداعی کننده روز های گذشته ام بود شیدا،عاشق،دل داده...

این بار از عقل و عشق میخواهم دعوای دیرینه شان را کنار بگذارند و کمکم کنند،

میخواهم این بار مدال پیروزی به گردنم باشد و جام سربلندی به دستم...

سخت است...سخت است داستان زندگی کسی که از یک سوراخ دوبار گزیده شود و از چاله به چاه بیفتد...سخت است اما سخت تر میشود اگر آن کس تو باشی و همه ی گره ها را باید با دست های نداشته ات باز کنی....


راستی خدایی که آدم های گناه های کبیره را میبخشی

گناه آدم های دوبار گناه های کبیره اندر کبیره را هم میبخشی؟

پ.ن:گاهی فکر میکنم که اگر حر در داستان واقعه ی کربلا نبود روا بود که من هزار بار از نا امیدی بمیرم،اما چون بوده است و بودنش در کربلا را به شدن در کربلا تبدیل کرده است روا نیست که هر روز غم گین تر از دیروز باشم.و از غم بمیرم.