پایم پیچ میخورد.درد میگیرد.دربه در به دنبال شکسته بندی میگردیم.روز تعطیلی است.میرسیم.میگویند شکسته بند رفته است خارج از شهر.کیلومتر ها ماشین می راند تا به آن ده برسیم.آدرس باغ را که در جای پرتی است پیدا میکند.از ماشین پیاده میشویم.سرپایینی شیب زیادی دارد.باغ در دیگری ندارد.میگویم برگردیم من نمیتوانم راه بیایم.میگوید دستت را بده به من. گمان میکنم که میخواهد زیر بغلم را بگیرد میگویم نه درد میکند اما میگوید بشین پشتم.اولش شکه میشوم.بعد خجالت میکشم میگوید زود باشه دیگه.من را به پشتش میگیرد تا از سراشیبی پایین برویم.من خجالت میکشم.او مثل کوه است ..نه. کوه مثل اوست.


سهمم از زندگی یک اتاق میشود.کتاب هایم را چیده ام روی هم.ارتفاع کتاب ها یک متر در دو ردیف.روزی چهارده ساعت درس میخوانم.خسته ام.اسم کتاب های گران کنکور را از من میپرسد و میخرد.از خواب شیرین یک روز تعطیلی اش میگذرد و من را کلاس قلم چی میبرد.روز ها بعد ناهار استراحت نکرده من را به کلاس زبان آن طرف شهرم میبرد.شب ها دیروقت به خانه می آییم.

سه روز به کنکور مانده همه چیز عجیب است...من به او شک میکنم یواشکی با تلفن حرف میزند.با مامان پچ پچ میکند.زیاد بیرون میرود.روز کنکور بغلم میکند.خانه که می آیم غم غم.همه جا غم است.بابابزرگ سه روز است که مرده. بابا گفته به من نگویند تا کنکورم را بدهم یک سال دیده است که چقدر تلاش کرده ام.چند روز را فقط توی پارکینگ خانه مان گریه کرده است....


هزینه های رشته ی پرخرجم را میدهد،به خاطر من قبول میکند که سفرمان به جاهای تاریخی باشد،پای کروکی کشیدن هایم صبر میکند.مامان و خواهرم را بیشتر میگرداند و میگوید صبرکنند تا کروکی ام تمام شود.مامان را راضی میکند وقتی من مدام کتاب میخرم.وقتی دلشکستگی ام را میبیند ترتیب سفر میدهد...با این که قبل ها از سفر جاده ای با ماشین خودمان میترسید.حق انتخاب را به خودم میدهد و وقتی میشنود که جوابم منفی بوده است قبول میکند.ناله  های شبم را میشنود و صبح به روی خودم نمی آورد.غم هایم را ،خستگی هایم را ،دلشکستگی هایم را بی آن که بگویم میفهمد،همراه گریه ها  و خند هایم.

پدر