بلند بخوان!اقرئی کتابک!فاطمه بنت محمد.فهمت؟



بلند میخوانم.بلند بلند.حالا فهمیده ام و بیجکم حسابی گرفته است.مبهوت به جای خالی آجر های ویرانه های روحم نگ آه میکنم...

نمیدانم کدام زمان کذایی در کدام کوره ی کذایی چه کسی آجر های مارا از کنارهم جا به جا کرده است،مرا به فرسنگ ها دور تر از تو تبعید کرده اند.

نمیدانم آجر تو را با چه ساخته بودند....

 خاکت  را با چه گلابی گل کرده بودند که بوی رس نمیدادی،بوی نم میدادی...بوی اول بهار.بوی خاک بعد باران.


خشت مرا که آجر نشده سوخته بود ندیدند.ندیدم.من هنوز نام عجیب غریب آن(تو بخوان او!) را نمیتوانم بخوانم که کنار تو حک کرده اند.

حالا گریه نمیکنم.آه نمیکشم .لا تسقط ورقه الا باذنه .برگ هم بی اجازه او نمی افتد چه به آن آجر به آن گنده گی!!!بهت زده هم نمیشوم فبهت الذی کفر.

گه گاهی طشت آبی پر میکنم که نقش  ماه ببینم و از ماه بنویسم.


ماه نو ... ماهی که  تماما بالای سر تن هاییست...